شعر شهادت امام صادق (ع)

باغ یاس

باغ یاس

همان دستی که آتش زد گل و گلزار حیدر را
دوباره شعله‌اش سوزاند ، باغ یاس دیگر را

اگر چه روبروی چشم‌هاشان پیرمردی بود
ولی آغاز می‌کردند ، جنگی نابرابر را

هوای شهر ، دودآلود شد یکبار دیگر هم
و این دود از نفس انداخت ، در جنت پیمبر را

خلیل الله ، بین آتش نمرودها می‌سوخت
نباید اینچنین می‌شد ؛ عوض کردند ، باور را

تنش مانند اسپند از شرار شعله‌ها می‌سوخت
چه اسپندی ؛ که از داغِ غمش سوزاند مجمر را

صدایش را کسی نشنید ، حتی آن همه شاگرد
چه باید گفت ، این شاگردهای ظاهرا کَر را ؟!

همین‌هایی که می‌بستند ، دست پیرمردی را
میان کوچه‌ها بستند ، دست شیر خیبر را

و این آتش بیاران جهنم ؛ از همان‌هایند …
که بین شعله‌های جهل ، سوزاندند مادر را

همین دستی که اینجا می‌کشید از خشم ، شمشیری
کشید از بغض ، روی حنجری خشکیده خنجر را

ولی اینجا غلافش کرد و جسمی هم نشد زخمی
بُرید اما میان قتلگاه کربلا سر را …

رضا قاسمی

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن