شعر مدح و مناجات امام زمان (عج)

شبِ هجران

شبِ هجران

واسطه ی فیضِ الهی بیا
نقطه ی پایانِ تباهی بیا

چند بماند رخ تو در حجاب
خیز و نما یکسره پا در رکاب

خسته ز مهجوریِ داغ توأم
بلبلِ سرگشته ی باغِ توأم

این من و این جان و دلِ بیقرار
از سفر دور نیامد سوار

دل به سرِ کوی تو افکنده ام
از دم عشق تو فقط زنده ام

در پی دیدارِ تو گم می شوم
در به درِ کوچه ی قم می شوم

تا که بیایم به درِ جمکران
پُر شوَم از بوی زلالِ اذان

این لبِ من زمزمه پردازِ توست
سوخته جان از غمِ آواز توست

باز خبر، باز خبر می رسد
بوی تو در وقتِ سحر می رسد

مانده برایم همه دلواپسی
من که به غیرِ تو ندارم کسی

بس که دلم رفت به دنبالِ تو
هست دلِ عاشقِ من مالِ تو

هاله ی نور است رُخت در شبم
شعرِ تو جاریست به روی لبم

کی غمِ ایام به سر می رسد
در پسِ این شام سحر می رسد؟

کاش که در عشقِ تو بینا شوَم
پنجره ای سمتِ تماشا شوَم

قبله ی من کوی تماشائی ات
من به فدایی تو وُ زیبایی ات

تو همه ی دار و ندارِ منی
ماهِ زلالِ شبِ تارِ منی

گر چه غریبانه رها مانده ام
در شبِ هجرانِ تو جا مانده ام

ما همه سرخوش ز شرابِ توییم
یکسره ای عشق، خرابِ توییم

ای تو پُر از سینه مهر و وفا
مرتبه ی پاکی و عشق و صفا

قافله ی ما شده بی ساربان
هست به لبها همه آه و فغان

ساقیِ آدینه ی لب تشنگان
چشم جهان را به تماشا رسان

پرده بر انداز ز رخسارِ خویش
تا که کنی خلق گرفتار ِخویش!

هستی محرابی

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن