محصور شد به شعله

اتش رسیده تا نظرش را عوض کند

یا درد و رنج یا نظرش را عوض کند

دستی سیاه و سنگ دل از کوچه میرسد

تا اینکه بی هوا نظرش را عوض کند


با تند باد شعله ز جایش تکان نخورد

حاشا که این بلا نظرش را عوض کند

مسمار داغ هم نتوانست لحظه ای

در عشق مرتضی نظرش را عوض کند

نوبت به ازمودن دست و غلاف شد

شاید که بی صدا نظرش را عوض کند

یک شهر از غدیر فراموش کرده است

شهری که سکه ها نظرش را عوض کند

شهر نفاق دست به دست خلیفه داد

با هر وسیله تا نظرش را عوض کند

محصور شد به شعله و دیوار و در ولی

هرگز نشد جفا نظرش را عوض کند

حسن کردی

درباره حسن کردی

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *