شعر مدح و مناجات اميرالمومنين (ع)

گفتی سَلونی

در کوفه معنای هدایت را نمی فهمند
آن بی محبت ها محبت را نمی فهمند
عدل است نام دیگرت ای حیدر کرار
اصلا برو وقتی عدالت را نمی فهمند


از فرط سجده پینه ها بسته جبین شهر
اما چرا روح عبادت را نمی فهمند ؟؟
گفتی سَلونی… ساده لوح از ریش خود پرسید
افسوس فحوای کلامت را نمی فهمند
بر جان معصومی نچسبد وصله ی دزدی
ای بد به کوفه اصل عصمت را نمی فهمند
از سوز ” الدهر انزلنی…” های تو پیداست
این طایفه فرق اصالت را نمی فهمند
فخرالقضاتی و گواهم نیز بیت الطشت
قدر تو قاضی ها قضاوت را نمی فهمند
از نان جو خوردی بفهمی حال مسکین را
اهل تجمل حال رعیت را نمی فهمند
بالاتر از زهد تو زهدی نیست پس زهاد
توصیف دریای قناعت را نمی فهمند
لَیسَ عَنِ الـمَوْتِ مَحیدٌ… را به گوش خلق
هر بار میخوانی روایت را نمی فهمند
اَکثَرُهُم لایَعلَموُن ای هادِیَ الاُمَّه
زحمت نکش دیگر نصیحت را نمی فهمند
امروز همراه تو فردا را علیه تو
عهد و وفاداری و بیعت را نمی فهمند
فردا بلنگد پای توحید کسانی که
امروز فرمان امامت را نمی فهمند
هستی امیرالمومنین ما به کوری
چشم کسانی که ولایت را نمی فهمند
قومی که با خویشان تو در رفت و آمد نیست
شیرینی طعم رفاقت را نمی فهمند
دیوارهایی که نشد نام تو بر آن قاب
زر را نمی فهمند زینت را نمی فهمند
آن ها که محروم اند از دیدار ایوانت
وارد شدن در باغ جنت را نمی فهمند
جز فاطمه که پابرهنه تا نجف آمد
زوار تو اجر زیارت را نمی فهمند
سی سال و اندی داغ دار فاطمه هستی
نسل سقیفه این مصیبت را نمی فهمند
آن ها که نه مسمار دیدند و نه شمشیری
پس مطمئنا درد ضربت را نمی فهمند
بچه یتیمانی که نزدت حرمتی دارند
در وادی طف هتک حرمت را نمی فهمند
آشفتگی زینبت را مردم کوفه
وقتی نباشد گیسوانی شانه می فهمند
با روضه خلخال و معجر خوب فهمیدیم
بی چشم و رویان اجر خدمت را نمی فهمند

مزد پدر را به پسر در کربلا دادند
با چکمه و سرنیزه و تیر و عصا دادند

علیرضا خاکساری

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن
بستن