قاسم صرافان

شعر مدح و مناجات

هوالحق

 

رود از راز و نیاز تو حکایت می‌کرد
نور را عمق نگاه تو هدایت می‌کرد

ماه اگر ـ ذکر به لب ـ گِرد زمین می‌چرخید
صورت ماهِ تو را داشت زیارت می‌کردبیشتر بخوانید »

شعر ولادت اهل بيت (ع)

بت شکن

 

در میان شعر تو بانو! اگر حاضر شدم
خواندم اول کوثر و با نام تو طاهر شدم
در خیالم صحن و گنبد ساختم، زائر شدم
نام شیرین تو بردم فاطمه! شاعر شدمبیشتر بخوانید »

شعر شهادت اهل بيت (ع)

بی‌حرم می‌مانی

 

وای از این بازی، که تو با صبرِ حیدر می‌کنی
چشم بر هم می‌نهد، چادر که بر سر می‌کنی

آه! ای «اَمّن یُجیبِ» دختران بی‌پناه!
زینبت را پس چرا این گونه «مضطر» می‌کنی؟

بیشتر بخوانید »

شعر مدح و مناجات

دختر مهتاب رخ عشق

 

زیبایی دریاست در اعماق نگاهش
این دختر آرام و صبوری که رسیده
از شوق ، علی سفره به اندازه یک شهر
انداخت ، به شکرانه ی نوری که رسیده

بیشتر بخوانید »

شعر شهادت اهل بيت (ع)

خدا نخواست

قرار بود بیایی کبوترش باشی
دوباره آینه‌ای در برابرش باشی

نه اینکه پر بکشی و به شهر او نرسی
میان راه، پرستوی پرپرش باشی

بیشتر بخوانید »

شعر مدح و مناجات

یا ولی الله

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

بیشتر بخوانید »

شعر مدح و مناجات

مثل گل می‌خندی

چشم تا وا می‌کنی چشم و چراغش می‌شوی
مثل گل می‌خندی و شب بوی باغش می‌شوی
شکل «عبدالله»ی و تسکین داغش می‌شوی
می‌رسی از راه و پایان فراقش می‌شوی

بیشتر بخوانید »

شعر گودال قتلگاه

عرش را به تلاطم کشیده است

آن تندباد تیر، بگو با تنت چه کرد؟
با قلبِ مثل آینه‌ی روشنت، چه کرد؟

وقتی که عرش را به تلاطم کشیده است،
با ما، ببین که روضه‌ی افتادنت چه کرد
بیشتر بخوانید »

شعر مدح و مناجات

امیرُالحق

امیرُالحق، امیرُالعشق، امیرُالمومنینی تو
خدایی یا بشر؟ حیدر! نه آنی تو، نه اینی تو

تو را خواندند بی‌همتا و رقصیدند در آتش
علی! تقصیر اینان چیست؟ وقتی این‌چنینی توبیشتر بخوانید »

شعر ولادت اهل بيت (ع)

قبله‌ی دل

از آسمان که آمده بودی، لبخند می‌زدی به «رضا»یت
اشکی نشست گوشه‌ی چشمش، تا «فاطمه» زدند صدایت

رنج سفر برای تو آسان، شب از قبیله‌ی تو هراسان
شد قبله‌ی دل تو خراسان، ای عطر دوست، قبله‌نمایت!بیشتر بخوانید »

بستن
بستن