شعر شهادت حضرت رقيه (س)

این زندگی بی روضه‌ها لطفی ندارد
دنیای ما بی کربلا لطفی ندارد

تا کربلایت هست بین سینه زن‌ها
طوف حرم، سعیِ صفا لطفی ندارد

بیشتر بخوانید »

خرابه نشین

پشت سرم اسارت و غم روبروی من
آمد تمام ماتم عالم به سوی من

شهزاده ی خرابه نشین را حلال کن
ای عمه ، مرگ آمده در جستجوی من

بیشتر بخوانید »

الهه ی معبد آسمونه
بهاره اما طفلکی خزونه

روزی میده با چشمای کریمش
پاسبونه ملک توی حریمش

بیشتر بخوانید »

بین خورجین سر تو

حرف دارم گلایه لازم نیست
تو ببین… آیه آیه لازم نیست
فقط اینجاکه سایه لازم نیست
با محبت بگو کجا بودی؟

بیشتر بخوانید »

اسیر پاییزم

از تمنای مرگ لبریزم
نو بهاری اسیر پاییزم
آمدی و به احترام سرت
نشد از جای خویش برخیزم

بیشتر بخوانید »

از یتیمی خسته ام

من که بعد از تو به کوه دردها برخورده ام
از یتیمی خسته ام از زندگی سرخورده ام

دخترت وقت وداعت از عطش بیهوش بود
زهر دوری تو را با دیده تر خورده ام

بیشتر بخوانید »

نوه ی فاطمه ام

آفتاب شرفم مظهر توحیدم من
با همین‌سن کمم مرجع تقلیدم من
بخدا لحظه ای از کفر نترسیدم من
لحظه های جا نزدم هرچه بلا دیدم من

بیشتر بخوانید »

دردانه ات

شعله ها بر چهره ام با خنده جا انداختند
دخترت را کعب نی ها از صدا انداختند

بر نمی خیزم به پای تو، دلیلش را نپرس
چند جا، پای مرا با کینه جا انداختندبیشتر بخوانید »

لالا لالا بخواب بابا

لالا لالا بخواب بابا ، که معلومه چشات خسته‌س
چشِ من تار می بینه ، یا نه چشمای تو بسته‌س ؟!

بشین مثل قدیما وُ ، یه کم بازی کنیم با هم
بابا تو بچه‌ی من شو ، منم که مادرت میشم

بیشتر بخوانید »

بابای مهربان رقیه

بعد از درخت و تشت سری هم به ما زدی
بابای مهربان رقیه خوش آمدی

این زخم های روی لب از چیست ای پدر؟
جایی برای بوسه ی من نیست ای پدر

بیشتر بخوانید »

بستن
بستن