شعر شهادت اهل بيت (ع)

آغوش

دادم پس از تو دیگر از کف راه چاره
من ماندم و یک آسمان بی ستاره

فرقی ندارد زنده باشم یا نباشم
وقتی ندارم روی دوشم شیرخواره

بیشتر بخوانید »

زخم دلش

دوباره شب شد و از صبح تا همین حالا
چقدر خاطره از ذهن او گذر کرده

پس از حدود چهل سال گریه ؛ عمرش را
به یاد پیرهن پاره پاره سر کرده

بیشتر بخوانید »

اشک ریزد

هر لحظه در سکوت غمت داد می زند
بغضی که از فراق تو فریاد می زند

اینکه تو نیستی و به ما طعنه می زنند
بر آتش نبودن تو باد می زند

بیشتر بخوانید »

مقتل مکشوفه‌

پسرِ مادرِ آبی؛ پدرِ اشک شدی
در مسیر غمِ خود همسفر اشک شدی
آسمان خیس شد از بارش بارانِ زمین
تا که بالا برود؛ بال و پر اشک شدی

بیشتر بخوانید »

وای از شام

پیرمرد ِ بلا کشیده منم
پسرِ شاه سربریده منم
روضه خوانی که هرچه می گوید
با دوچشم کبود دیده منم

بیشتر بخوانید »

غصه و رنج

داغی از دشت بلا شد به جگر مرهم تو
که تویی سِرِّ خدایی و خدا محرم تو
نام جانسوز حسین زمزمه ی هر دم تو
به خدا هست به جا تا به ابد پرچم تو

بیشتر بخوانید »

آمد یادم

دست بردم به گلو حنجرت آمد یادم
سر تکان دادم و بر نی سرت آمد یادم

یا بنی…چقدر مادر تو گفت و گریست
دم گودال دم مادرت آمد یادم

بیشتر بخوانید »

بی رمق

سر سفره به غدا که نظرش می افتاد
فکر اطفال گرسنه به سرش می افتاد

شیرخواره بغل ِتازه عروسی میدید
یادِ لالایِ رباب و پسرش می افتاد*

بیشتر بخوانید »

می سوزد

بیماری او علت گرمای تنش نیست
دلتنگ نبرد است ، توان در بدنش نیست

می سوزد از این داغ که یک مرد نمانده ست
مانده ست ، ولی قدرت برخاستنش نیست

بیشتر بخوانید »

ای کاش

من چهل سال غم و غصه مکرر دیدم
نرود از نظرم آنچه که آخر دیدم

بلبلان از غم گلها همه بیتاب شدند
غنچه ها را همه پژمرده و پرپر دیدم

بیشتر بخوانید »

بستن
بستن