شعر شهادت اهل بيت (ع)

یک کوه غم به سینه تلمبار می شود

یک کوه غم به سینه تلمبار می شود

وقتی ز درد فاطمه بیدار می شود

این روز ها نماز شب او نشسته است

وقت قیام دیده ی او تار می شود
بیشتر بخوانید »

زهرای من نبود آن که بیفتد بروی خاک

زهرای من نبود آن که بیفتد بروی خاک

سیلی به صورت زن من بی خبر زدند

شاعر: محمد هاشم مصطفوی

درد پـهـلـو خـوب نـه بدتر شده این روزها

درد پـهـلـو خـوب … نـه بدتر شده این روزها

چـهـره ی زهـرا چـه درد آور شده این روزها

از سـر و وضـع پـریـشـان عـلـی فـهمیده اند

خـانـه ی وی بی سر و همسر شده این روزها

بیشتر بخوانید »

هجده بهار میگذرد از جوانیت

هجده بهار میگذرد از جوانیت

قربان لطف و معرفتو مهربانیت

جمع ملاءکه به شما سجده کرده اند

بین قنوت نافله ی اسمانیت
بیشتر بخوانید »

وقتی از کوچه نا امید شدند ، آتش و در به کارشان آمد

وقتی از کوچه نا امید شدند ، آتش و در به کارشان آمد

هرچه سیلی افاقه ای ننمود ، هیزم تر به کارشان آمد

ریسمان هست، دست حیدر هست ، این وسط آن غلاف کارش چیست

احتیاجی نبود اوّل کار ، دست آخر به کارشان آمد
بیشتر بخوانید »

تو خوب بودی عزیزم نظر زدند تو را

تو خوب بودی عزیزم نظر زدند تو را
مقابل پسرانت به در زدند تو را

تو خوب بودی عزیزم پر تو سالم بود
طواف کردی علی را شرر زدند تو را

بیشتر بخوانید »

صـدا صـدای دَر و مـادری که پشـتِ دَر است

صـدا صـدای دَر و مـادری که پشـتِ دَر است
صدا صدای شکستن ، دَری که شعله ور است
حـرامـزاده چـنـان با لگد به دَر کوبـیـد ،
که بارِ شیشه شکست و دو دست ، روی سَر است
بیشتر بخوانید »

چون تار پود خلوت شبهای او گسست

چون تار پود خلوت شبهای او گسست
وقتی کمر به خدمت مولود کعبه بست
وقتی دلش ز غربت شیرخداشکست
سجاده پهن کرد و به دستش قلم نشست

بیشتر بخوانید »

ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم

ای خفته زیر خاک چه خاکی به سر کنم

باور نداشتم که به قبرت نظر کنم

ای همسفر به خواب و خیالم نمی رسید

با تو نه بلکه با سر تو من سفر کنم

بیشتر بخوانید »

آغاز شد تا ماجرا در آن دوشنبه

آغاز شد تا ماجرا در آن دوشنبه
بیچاره شد شیر خدا در آن دوشنبه

در حین صحبت کردن بانوی حیدر
یک مرتبه زد بی هوا… در آن دوشنبه

بیشتر بخوانید »

بستن
بستن