شعر شهادت اميرالمومنين (ع)

كوفه

كوفه امشب چه ساكت و سرد است
كوفه امشب چقدر پُر درد است

كوفه امشب نميرود در خواب
كوفه گرچه عجيب نامرد است

چشمهایِ يتيمها پُر خون
سرِ راهِ اميرِ شبگرد است

كاسه‌ها خالی است از شير و…
چهره از فرطِ گريه‌ها زرد است

آه مادر ، غريبه امشب نيست
نانِ ما را پدر نياورده است

نذر دارم كه خونجگر نشوم
من يتيمم يتيم تر نشوم

پيرمردی كه می‌رسید اينجا
مو سپيدی كه در دلِ شبها

رویِ دوشش هميشه زخمی بود
ردّی از بارِ كيسه‌ی خُرما

در كنارِ تنور نان می‌پخت
خنده‌اش می‌ربود غمها را

جایِ بازیِ ما به دامنِ او
پهلوان بود بود مَركبِ ما

آه مادر بگو كجا رفته؟
آه بابا دلم گرفته بيا

چهره‌اش بينِ خانه ديدن داشت
حرفهایِ دلش شنيدن داشت

گفت با ما كه طعنه‌ها نزنيد
دستِ رد بر من و خدا نزنيد

گريه می‌كرد و زيرِ لب ميگفت
كه نمك رویِ زخمِ ما نزنيد

روزگاری يتيم اگر ديديد
خنده بر اشک بی صدا نزنيد

پيشِ چشمانِ دختری كوچک
سنگها را به نيزه‌ها نزنيد

سرِ زنجير را به هر طرف نكشيد
عمه‌اش را به ناسزا نزنيد

حسن لطفی

برچسب ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

موافق شرایط هستم.

بستن
بستن