انیس غصه و غم

دل کباب که دیگر شرر نمی خواهد 

انیس غصه و غم چشم تر نمی خواهد

کبوتری که قفس را مزار میداند

برای زندگی اش بال و پر نمیخواهد

به امیدی که بیایی سحری در بر من

به امیدی که بیایی سحری در بر من

خاک ویرانه شده سرمه چشم تر من

مدتی میشود از حال لبت بی خبرم

چند وقت است صدایم نزدی دختر من

کوچه

ز بی محلی همسایه های این کوچه

دلم گرفته شبیه هوای این کوچه

حسن بگو پسرم جای امن می بینی؟

کجا پناه بگیرم کجای این کوچه؟

دکمه بازگشت به بالا