وقتی که تن حسین بی سر شده بود
دلشوره ی زینب دو برابر شده بود
از خولی و شمر دیرتر می آمد
افتادن و گریه کار خواهر شده بود
وقتی که تن حسین بی سر شده بود
دلشوره ی زینب دو برابر شده بود
از خولی و شمر دیرتر می آمد
افتادن و گریه کار خواهر شده بود
او میدوید و من میدویدم
او سوی خیمه من سوی دختر
او میرسید و من میرسیدم
او دارد آتش من دست بر سر
یادم نرفته، گَشتند حائل
بین من و تو، جمع قبائل
تو مانده بودی، من مانده بودم
تو بینِ مقتل، من با ارازل
غروب بود و تنی چاک چاک در صحرا
غروب یود و تنی روی خاک در صحرا
غروب بود و روان خون پاک در صحرا
غروب بود و شبی ترسناک در صحرا
دُرِّ شکسته ای ته گنجینه ای که نیست
درهم شدی غروب، در آئینه ای که نیست
با نعل تازه رفته کجاهای کربلا
ناحیه ی مقدسه ی سینه ای که نیست
سر نیزه ، کتاب را می برد
سر عالیجناب را می برد
لشکری از تبار شام سیاه
با غروب ، آفتاب را می برد
ای راهیِ خوف و خطر آهسته تر آهسته تر
دور از تو چشم بد نظر آهسته تر آهسته تر
ای راحت و آرامِ جان آهسته ران آهسته ران
ای زادهء خیر البشر آهسته تر آهسته تر
اربابمان افتاد
لرزه به ارکان زمین و آسمان افتاد
نیزه به پهلو خورد
در گوشه ی گودال آقا نیمه جان افتاد
قسمت نشد آخر بنوشی جرعه آبی
لب تشنه و بی حال ، زیر آفتابی
خونِ زیادی رفته از جسمت عزیزم
پس پلکِ سنگین را تحمل کن نخوابی
بس که یاد علی و هیزم بود
آتش تشنگی در آن گم بود
خطبه فرمود و هلهله کردند
خطبه های که بار چندم بود
چقدر سنگ ز دستان این و آن خوردی
چگونه شرح دهم نیزه از دهان خوردی
کدام نیزه تو را زیر و روت کرده حسین
کدام چکمه لگد در گلوت کرده حسین
اولین ضربه فاطمه غش کرد
آسمان، اشکِ سرخ میبارید
در هیاهوی گریهها امّا
شمر بود و مدام میخندید