شعر محرم و صفر

عصر دهم

وقتی که تن حسین بی سر شده بود

دلشوره ی زینب دو برابر شده بود 

از خولی و شمر دیرتر می آمد

افتادن و گریه کار خواهر شده بود

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

منزل به منزل

یادم نرفته، گَشتند حائل

بین من و تو،  جمع قبائل

تو مانده بودی،  من مانده بودم

تو بینِ مقتل،  من با ارازل

داغ جگرسوز

غروب بود و تنی چاک چاک در صحرا

غروب یود و تنی روی خاک در صحرا

غروب بود و روان خون پاک در صحرا

غروب بود و شبی ترسناک در صحرا

ناحیه مقدسه

دُرِّ شکسته ای ته گنجینه ای که نیست

درهم شدی غروب، در آئینه ای که نیست

با نعل تازه رفته کجاهای کربلا

ناحیه ی مقدسه ی سینه ای که نیست

شام غریبان

سر نیزه ، کتاب را می برد

سر عالیجناب را می برد 

لشکری از تبار شام سیاه

با غروب ، آفتاب را می برد 

آهسته تر

ای راهیِ خوف و خطر آهسته تر آهسته تر
دور از تو چشم بد نظر آهسته تر آهسته تر

ای راحت و آرامِ جان آهسته ران آهسته ران
ای زادهء خیر البشر آهسته تر آهسته تر

یا الله

اربابمان افتاد
لرزه به ارکان زمین و آسمان افتاد

نیزه به پهلو خورد
در گوشه ی گودال آقا نیمه جان افتاد

یا اباعبدالله الحسین(ع)

قسمت نشد آخر بنوشی جرعه آبی
لب تشنه و بی حال ، زیر آفتابی

خونِ زیادی رفته از جسمت عزیزم
پس پلکِ سنگین را تحمل کن نخوابی

مظلوم حسین(ع)

بس که یاد علی و هیزم بود
آتش تشنگی در آن گم بود

خطبه فرمود و هلهله کردند
خطبه های که بار چندم بود

حسین من

چقدر سنگ ز دستان این و آن خوردی
چگونه شرح دهم نیزه از دهان خوردی

کدام نیزه تو را زیر و روت کرده حسین
کدام چکمه لگد در گلوت کرده حسین

یا مظلوم

اولین ضربه فاطمه غش کرد
آسمان، اشکِ سرخ می‌بارید
در هیاهوی گریه‌ها امّا
شمر بود و مدام می‌خندید

دکمه بازگشت به بالا