بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته
بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته
بر دلم صبح ازل ، مِهرت نظر انداخته
گوشه چشمی بر من خونین جگر انداخته
بنده ای ؟ پروردگاری ؟ این شکوه لایزال
شاعرانت را به اما و اگر انداخته
آسمان بود و زمین تشنهی بارانش بود
قدرِ هجده نفَسش فاطمه مهمانش بود
به همه ، دستِ خداوند شرافت دادش
شصت و سه سال به این خاک امانت دادش
تو نور مطلقی آن واپسین امید در طول زمان یعنی
همان میراث در خط نبوت، نور پیشانی، نشان یعنی
دلیل خلقتی باری برای جلوه ات بستر فراهم شد
برایت خلق شد خورشید و ماه و روز و شب آری جهان یعنی
لحظه های فراق و دلتنگیست
آرمیده نبی به بستر خویش
نه ز دنیای دون که دل کندن
سخت باشد ز روی دختر خویش
برخیز از بستر بیا پیغمبری کن
برخیز و زهرا را بجایت بستری کن
برخیز از بستر که غم با ما نماند
برخیز باباجان علی تنها نماند
یا رسول الله ای آیینه ذات خدا
یا حبیب الله ای خیر البشر خیر الوری
حُسن خُلقت شهره در هفت آسمان و در زمین
من کجا و مدح تو یا رحمت للعالمین
رفتی و آب شدنم رو ندیدی
بابا بی تاب شدنم رو ندیدی
چشم زخمیم دیگه رو هم نمیاد
شبا بی خواب شدنم روندیدی
شَصت و سه سال زندگی ات، مهربان گذشت
با کیسه های وَصله ایِ آب و نان گذشت
شَصت و سه سال زندگی ات بین کوچه ها
در بنده یِ خدا شدن این و آن گذشت
بوی غم می آید از شهر پیمبر بعد از این
میزند بر سینه اش الله اکبر بعد از این
ناله ی مسجد بلند و گریه مسجد بلند
چون به مسجد نیست احمد روی منبر بعد از این
ای کوکب نورانی اقبال زهرا
بعد از تو بابا وای بر احوال زهرا
درد یتیمی مرا فی الفور حل کن
مثل گذشته دختر خود را بغل کن
از جهلِ مادرزادیِ أعرابِ ناآگاه
یک عمر هر لحظه کشید از عمق جانش آه
مکرِ ابوسفیانِ لاکردار پیرش کرد
مکری که ریشه داشت در مال و مقام و جاه
نشسته بود تنها گریه می کرد
غریبانه خدایا گریه می کرد
کنار بستر پاک پیمبر
چه مظلومانه زهرا گریه می کرد