واویلا

یا دعا یا روضه می‌خواندی میان بسترت
چکمه‌ها اما تو را زود از صدا انداختند

وایِ من دیدند بیماری، برای التیام
چند دفعه پیکرت را زیر پا انداختند

به یاد عطش

سجاده ی سجاد پر از اشک روان بود
چهل سال خودش پای دلش مرثیه خوان بود

کابوس حرم از جگرش زخم گرفته
چهل سال به یاد عطش غم زدگان بود

یا زین العابدین(ع)

نشستم یه گوشه با حال خراب
شدم نی که از غم حکایت کنم
گلومو گرفته یه بغض غریب
میخوام قصه ای رو روایت کنم

جانم آقام

پیرمرد ِ بلا کشیده منم
پسرِ شاه سربریده منم
روضه خوانی که هرچه می گوید
با دوچشم کبود دیده منم

مظلوم

آسمان هم خجل از چشم تو و بارانت
آخری نیست بر این گریه بی پایانت

آب می بینی و طفل و گل و سقا و جوان
بیشتر می شود انگار غم پنهانت

آقای من

دفترِ شعر دلم باز منور شده است
پَر درآورده قلم مثل کبوتر شده است

دل به دریا زدم از شوق به پرواز پُرم
آسمانم شدی و بال به تو می سپرم

سیدالساجدین(ع)

تو با صحیفه روحِ ما را تربیت کردی
ما قطره بودیم و تو دریا تربیت کردی

گفتی برایِ کربلایش گریه باید کرد
پس با نگاهت گریه‌کن ها تربیت کردی

غزیب آقام

در بقیع سینه زنی آزاد باشد ،بهتر است
جمع خادم ها که پُر تعداد باشد، بهتر است

روضه خوانی بعدِ هق هق کردنش آرام گفت:
روضه ها با گریه و فریاد باشد ،بهتر است

یا عزیزالله

اگر در کربلا تب را از او تقدیر برمی داشت
همانند علیِّ اکبر او شمشیر بر می‌داشت

سپس در هیبت حیدر به قصد رزم در میدان
قدم ها رابه سمت گرگ ها چون شیر برمی‌داشت

یا سیدالساجدین(ع)

روضه برپا بود هر جا آب بود
روضه هایش ذکر بابا آب بود
مقتل جانسوز آقا آب بود:
تشنه لب بود آه اما آب بود

⁨ منو یادت میاد آقا

منو یادت میاد آقا هنوزم من همون بچم
که دست توو دست بابام بین دسته راه میرفتم
همون بچم که تا اسم ابالفضلو میاووردن
توو فکرم با خیال صورتش تا ماه میرفتم

عصر دهم

وقتی که تن حسین بی سر شده بود

دلشوره ی زینب دو برابر شده بود 

از خولی و شمر دیرتر می آمد

افتادن و گریه کار خواهر شده بود

بوسه به حنجر

او می‌دوید و من می‌دویدم

او سوی خیمه من سوی دختر

او می‌رسید و من می‌رسیدم

او دارد آتش من دست بر سر

منزل به منزل

یادم نرفته، گَشتند حائل

بین من و تو،  جمع قبائل

تو مانده بودی،  من مانده بودم

تو بینِ مقتل،  من با ارازل

داغ جگرسوز

غروب بود و تنی چاک چاک در صحرا

غروب یود و تنی روی خاک در صحرا

غروب بود و روان خون پاک در صحرا

غروب بود و شبی ترسناک در صحرا

ناحیه مقدسه

دُرِّ شکسته ای ته گنجینه ای که نیست

درهم شدی غروب، در آئینه ای که نیست

با نعل تازه رفته کجاهای کربلا

ناحیه ی مقدسه ی سینه ای که نیست

دکمه بازگشت به بالا