در رگ و استخوان ما حسن است
به خدا عشق و جان ما حسن است
نه فقط اشهد علی داریم
پنج نوبت اذان ما حسن است
دسته گل باغ حیدری آمده است
احیاگر فقه جعفری آمده است
در بین ملائکه خبر پیچیده
میلاد امام عسکری آمده است
السلام ای نورِ قدسی، یا زکیُّ العسکری
السلام ای از تبار فاطمی و حیدری
در مدینه آمدی تا سامرا گلشن شود
گلشن از یمن وجودت، با رُخت روشن شود
می خواست خدا ، جهان شکوفا گردد
می خواست ، که حُسن او تماشا گردد
با نام حسن ، دوباره می خواست خدا
یک بار دگر ، کریم معنا گردد
میثم مومنی نژاد
هیچ شاهی چون علی شاه نجف جاوید نیست
هیچ کاخی مثل درگاه نجف جاوید نیست
از جمال جَذبه ی عشق نجف اندیشه گفت:
جز دِلِ سلطان دلخواه نجف جاوید نیست
تو همان کسی که در عرش بنشسته رد پایش
منم آن خمار خاموش که شکسته عهد یارش
ز چنین شراب تلخی که پر است درون جامم
به یقین نیاید هرگز، کس دیگری به جایش
شب از نیمه گذشت و عاشق دیوانه بیدار است
بیا امشب بغل وا کن ، بغل ؛ قلبم گرفتار است
به زلفی عاقبت دادم تمام عقل و هوشم را
اگر مجنون شدم از اختیارم نیست اجبار است
دوس دارم از این غما
به سمت تو فرار کنم
تو بزار بیام حرم
من بلدم چکار کنم
اُنسی گرفته کامِ من با چای روضه
لبدوز و لبسوز و گوارا چای روضه
با دستهای مادرانه ، با محبت
دَم می کند در عرش، زهرا چای روضه
تصنیفِ هر قصیدهٔ ما، نِی شد عاقبت
شُربِ مدامِ هر شبِ ما، مِی شد عاقبت
بی کربلا نشستنِ ما طِی شد عاقبت
چون قبله گاهِ هر شبِ ما، رِی شد عاقبت
بی جنب و جوش، خالی و خاموش، جان نبود
در هستی از علائم هستی نشان نبود
مفهومی از گذشته و آینده ای نداشت
جز حی لایموت دگر زنده ای نداشت
ششمین سورهی صحیفه ی عشق
رزق هفت آسمان به دستانت
منبرت بر فراز نُه فلک است
دانش بیکران به دستانت
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
یعنی آن قافله سالارِ سرآمد آمد
و چنین گفت خداوند: محمد آمد…
آیینه ای که گل به صفایش معطر است
فرزند پاک طینت مکه پیمبر است
آن کودک یتیم که با لطف کردگار
از جمع جن و انس و ملک نیز برتر است
غیر جنون غیر عشق کار ندارد
این دل دیوانه اختیار ندارد
صحبت یار است و یک لحظه عبورش
حق بده قلبم اگر قرار ندارد
عطا نموده خدوند، این هَدیّت را
برای هردو جهان گوهر حمیّت را
رسید آن که کند تربیت ابوذر را
رسید آن که به سلمان دهد کفایت را