بی جنب و جوش، خالی و خاموش، جان نبود
در هستی از علائم هستی نشان نبود
مفهومی از گذشته و آینده ای نداشت
جز حی لایموت دگر زنده ای نداشت
بی جنب و جوش، خالی و خاموش، جان نبود
در هستی از علائم هستی نشان نبود
مفهومی از گذشته و آینده ای نداشت
جز حی لایموت دگر زنده ای نداشت
ششمین سورهی صحیفه ی عشق
رزق هفت آسمان به دستانت
منبرت بر فراز نُه فلک است
دانش بیکران به دستانت
هر دم از دامن ره، نوسفری میآمد
ولی این بار دگرگون خبری میآمد
یعنی آن قافله سالارِ سرآمد آمد
و چنین گفت خداوند: محمد آمد…
آیینه ای که گل به صفایش معطر است
فرزند پاک طینت مکه پیمبر است
آن کودک یتیم که با لطف کردگار
از جمع جن و انس و ملک نیز برتر است
غیر جنون غیر عشق کار ندارد
این دل دیوانه اختیار ندارد
صحبت یار است و یک لحظه عبورش
حق بده قلبم اگر قرار ندارد
محمد است، همان حضرت گزیده ترین
غلام گوشه نشینش جناب روح الامین
سوار سورهی اسرا، مهار دار براق
زمامدار رسالت، شبان چله نشین
عطا نموده خدوند، این هَدیّت را
برای هردو جهان گوهر حمیّت را
رسید آن که کند تربیت ابوذر را
رسید آن که به سلمان دهد کفایت را
ای عشق بی تکرار؛ ای جانم رقیه(س)
آیینهٔ ایثار؛ ای جانم رقیه(س)
لبخندِ تو آرامش ِ قلبِ سکینه ست(س)
چشمت خُم ِ سرشار؛ ای جانم رقیه(س)
همچو نی در گلو نوای منی
پس همان شور نینوای منی
کربلا با تو ابرو دارد
در دمشقی و کربلای منی
مژده مژده که زمین باز مصفا شده است
غرق در رائحه جنت الاعلی شده است
موسم شادی ذریه زهرا شده است
که دوباره پسر فاطمه بابا شده است
به عالم عشق را معنا رقیه ست
و ذکر عالم بالا رقیه ست
عجب شوری بپا کردی تو ای جان
که تسبیح ملائک یا رقیه ست
پرم وا شد دوباره در هوای خانه ی ارباب
نشستم پشت درب خانه نه میخانه ی ارباب
به شوق باده ی پی در پی پیمانه ی ارباب
منم مهمان رزق سفرهی شاهانه ی ارباب