شعر مدح و مناجات

کریم و مهربان

منم آن گناهکاری، که به سوی تو دوان است
تویی آن بزرگواری، که کریم و مهربان است

تو همیشه در فرازی، تویی آن گدا نوازی
که در اوج بی نیازی، نگران بندگان است

خشکی چشمان من

خشکی چشمان من یعنی که شیدا نیستم
لایق مجنون شدن در کوی لیلا نیستم

عبد بودن را خودت یادم بده مولای من
تا در آغوش توام در بندِ دنیا نیستم

یاذالکرم

آواره ای فراری ام و بی نشانی ام
یاذالکرم، کنار خودت می نشانی ام؟

سرمایه ام همین به کنارت نشستن است
بیچاره می شوم اگر از خود برانی ام

جام سحر

خوب یا بد زشت یا زیبا هرآنچه داد، شکر
بابت شب های غمگین، روزهای شاد، شکر

گردنی داریم از بنیان مو باریک تر
هرچه از تقدیر روی دوش ما افتاد، شکر

حسین جان

من آمدم دنیا برای تو بمیرم
با غصه های کربلای تو بمیرم

من آمدم در بین جمع گریه کن ها
با های های گریه های تو بمیرم

مرهمِ دل اهلِ ولا

ای خاکِ دَرت مرهمِ دل اهلِ ولا را
بنگر غمِ دلتنگیِ ما دلشده ها را

یا رخصتِ دیدار بده یا که بمیران
اینطور ولی سَر ندَوان جانِ تو ما را

شاه عالم

بیچاره‌ام به چاره‌ی من التفات کن
آنی، دمی، نگاه بر این خاک پات کن

بر طالع کویر دلم خشک‌سالی است
فکری به حال و روز دل این قنات کن

تَطْمَئِنُّ الْقَلب

به حکم تَطْمَئِنُّ الْقَلب دریاب اضطرابم را
بیا آباد کن از نو دلِ خانه‌خرابم را

ندیدم از رگِ گردن به من نزدیک‌تر بودی
خودم را از میان برداشتم، بردم حجابم را *

وقت سحر

سر زده اشک به کاشانه ی چشم تر ما
گریه این وقت سحر آمده پشت در ما

نوبت مستی سی روزه‌ی عُشّاق رسید
پُر شد از باده ی روحانی تو ساغر ما

عزیزم حسین(ع)

ورقِ زندگی ام را به خدا برگرداند
نور عشق تو ز بیراهه مرا برگرداند

من خطا رفتم و پیش همه گفتم با عشق
ناز چشمان تو من را ز خطا برگرداند

از درون خالی شدم

از درون خالی شدم غیر از ریا چیزی که نیست
از من بی‌خانمان غیر از جفا چیزی که نیست

بر زمین خوردم بلندم کن خدای مهربان
در هوس غرقم یقین غیر از هوا چیزی که نیست

حس غربت

دور بودم از سرایت حس غربت داشتم
ماه ها بود انتظار ماه رحمت داشتم

خود مرا خواندی به درگاهت و الا من کجا
از برای صحبت با تو لیاقت داشتم؟

دکمه بازگشت به بالا