در دلم دلشوره افتاده به آه افتاده ام
آه مولایم ببین اینجا به چاه افتاده ام
در هوای سر پناهی ایمن از دست نفاق
کوچه های بی کسی ام را به راه افتاده ام
در دلم دلشوره افتاده به آه افتاده ام
آه مولایم ببین اینجا به چاه افتاده ام
در هوای سر پناهی ایمن از دست نفاق
کوچه های بی کسی ام را به راه افتاده ام
برام مرگه پا این پرچم نیفتم
یا پای دلبر عالم نیفتم
میفتم از روی دارالعماره
تا که از چشم اربابم نیفتم
شرمسارم ز محضرت، چه کنم؟
با غم گریه آورت چه کنم؟
روی دارالعماره گریانم
آه، با حال مضطرت چه کنم؟
با اینکه گفتم از عشق ، از عشق بی نصیبم
از آشنام گفتم ، اما خودم غریبم
عشق حسین من را تنها نمیگذارد
در بین نخلها هم سرمست عطر سیبم
کوفه شد چشم و مرا گرم تماشا شده است
یار بی یاور تو بی کس و تنها شده است
بین این شهر زبانزد شده نیرنگ میا
صحبت از غارت انگشترت آقا شده است
آغوش من برای ابد آشنای توست
گوشم پر از صدای خوش ربنای توست
من مسلم و موحد یک بارگه شدم
آن واحد احد به خدا که خدای توست
ای آبرودار آبرویم را که بردند
آقا زبانم لال گفتم که بیا…، نه
برگرد شهرِ مادرت آوارهی من
هرچیز اینجا میشود پیدا وفا نه
آن روزهای خوب کنار حبیب بود
این روزهای آخر عمرش غریب بود
از آن جماعتی که به پابوسش آمدند
یک تن نمانده بود خدایا عجیب بود
از بس که دیدم من ز کوفی بی وفایی
نامه نوشتم یا حسین کوفه نیایی
کوفی جماعت مردمانِ شوم و پستند
این نانجیبان حرمتِ ما را شکستند
رو دوشم غم تموم عالمه
واسه این غم بمیرم بازم کمه
حالا من چطور به روت نگا کنم
بردن ابرومو پیش فاطمه
ای که به غربتِ شب بر من تویی ستاره
از من به سر دویدن از تو به یک اشاره
جان من و دوطفلم نذر تو باد صد بار
یک دم اگر ببیند زینب تو را دوباره
به مجلس سخنت تا شدم حواله نشستم
به پای نقطه، لغت ها، به پای جمله نشستم
قلم به چرخ درآمد چو شرح حال تو گفتم
کتابت از تو شد و پای این رساله نشستم