دیر آمدم دیدم سرت دست سنان بود
گودال منبر بود و زخمت روضه خوان بود
افتاده بودی زیر نعل تازه ی اسب
با این که زیر پای تو هفت آسمان بود
دیر آمدم دیدم سرت دست سنان بود
گودال منبر بود و زخمت روضه خوان بود
افتاده بودی زیر نعل تازه ی اسب
با این که زیر پای تو هفت آسمان بود
زخم روی تنت آنروز که لب وا میکرد
مرهم از پنجرهی بُهْت تماشا میکرد
تا بیایی و قدمرنجه به گودال کنی
نیزه بر قامت رعنای تو قد تا میکرد
از فرط تشنگی لب نازش کبود بود
تکیه به نیزه زد همه جا مثل دود بود
ساعت حدود سه طرف قتلگاه رفت
آن شاه بی سپاه به جنگ سپاه رفت
هر چند کهنه، پیرهنی داشتی؛ چه شد؟
گر بود پیرهن، کفنی داشتی؛ چه شد؟
ای یوسف عزیز! چه کردند گرگها؟
آخر تو “کهنهپیرهنی” داشتی؛ چه شد؟
هجوم گرگ کابوست مبادا
چراغ مرده فانوست مبادا
دعایی میکنم جانت بسوزد
اراذل دور ناموست مبادا
کرامت نعمت زاده
آتش اگر رسید به شهپر چه میکند؟
گل گر شود به تیغ برابر چه میکند؟
ای بی سپاه حال مرا درک میکنی؟
داغت حسین با دل خواهر چه میکند؟
محشر همان ساعت که تن به نیزه دادی بود
آن لحظه که بر گونه ات از زین فتادی بود
یا که همان ساعات حمله به حرم، که تو
با یاری نیزه شکسته ایستادی بود
می دود سمت دشتِ لب تشنه
بانویی از تبار دریاها
دست ها را گرفته روی سر
می رود تلِّ خاک را بالا
از لب لعل تو پیوسته گهر میریزد
ز دو منظومه ی چشم تو قمر میریزد
اشجع الناس ! ملک پیش تو پر میریزد
با نگاه به تو از شیر جگر میریزد
باب الحوائج است و مشکلگشا اباالفضل
شد دستگیر ما با دست جدا اباالفضل
در محضرش ندیدم شرمنده سائلی را
خیرات میکند چون بی سرصدا اباالفضل
کمال عشق در اندوه غوطهور شدن است
ز هر چه در دو جهان است بی خبر شدن است
جماعتم به فرادا رسید و فهمیدم
که آخر عاقبت زحمتم هدر شدن است
کاش که در باغ اضطراب نیفتد
روی زمین شیشه ی گلاب نیفتد
چشم ابوالفضل در حرم نگران است
پای علی اکبر از رکاب نیفتد