آیا به گدای شهر جا خواهی داد؟
با دست خودت به ما غذا خواهی داد
بدتر ز جذامیان مریضی داریم
آیا تو به درد ما دوا خواهی داد
آیا به گدای شهر جا خواهی داد؟
با دست خودت به ما غذا خواهی داد
بدتر ز جذامیان مریضی داریم
آیا تو به درد ما دوا خواهی داد
این که از زهر جفا جای به بستر دارد
طشتی از خون دل خویش برابر دارد
چشم هایش به در و منتظر آمدنی ست
زیر لب زمزمهٔ مادر مادر دارد
ای سنگ تربتت دل غم پرور حسن
شمع مزار توست دو چشم تر حسن
شب شد دوباره یاد تو کردم دلم گرفت
آغوش وا کن آمدم ای مادر حسن
ای چار طاقعرشِ خدا خیمه ی غمت
وی کهکشان,ستارهای از خاک مقدمت
قدّوسیانتراوش انفاس قدسیات
فرماندهی ارضو سماء رتبه ی کمت
وقتی که در عزای شما گریه می کنم
همواره با خدای شما گریه می کنم
با هر قدم به کوچه ی باریک شهرتان
در بین کربلای شما گریه می کنم
امشبکران درد دلم بی کران شده
بارانابرهای غمم بی امان شده
بازاین دل از غریبیتان حرف می زند
ازغربتی که همدم آن یک جوان شده
کم گریه کن که گریه امانت بریدهاست
گویا که وقت رفتن بابا رسیده است
حق داری از غمش به سر و سینه می زنی
چون مثل او کسی به دو عالم ندیده است
از سر ِناقه ی غم شیشه ی صبر افتاده
همه دیدند که زینب سر قبر افتاده
چشم او در اثر حادثه کم سو شده است
کمرش خم شده و دست به زانو شده است
خنده بر پاره گریبانیمان می کردند
خنده بر بی سر و سامانی مان می کردند
پشت دروازه ی ساعات معطل بودیم
خوب آماده ی مهمانی مان می کردند