هر صبح و ظهر و شام و سحر ضجهمیزنی
همراه اشک و سوزجگر ضجه میزنی
سجاد خانواده ایو وقت نافله
بر آخرین نمازپدر ضجه میزنی
هر صبح و ظهر و شام و سحر ضجهمیزنی
همراه اشک و سوزجگر ضجه میزنی
سجاد خانواده ایو وقت نافله
بر آخرین نمازپدر ضجه میزنی
باید از کرب و بلا باز روایت بشود
روز و شب در غم ارباب ارادت بشود
راوی کرب و بلا,سیّد سجّادم من
بلکه از کوفه و تا شام, حکایت بشود
قسمتاین بود بال و پر نزنی
مردبیمار خیمه ها باشی
حکمتاین بود روی نی نروی
راویرنج نینوا باشی
کوفه رفتن به خدا, حال دگر می خواهد
زینبت, کسب اجازه به سفر می خواهد
چاره ای نیست وَ باید بروم ای گل من
خواهرت می رود و سایه سر می خواهد
چیزی نمانده است , سبکبال تان کنند
چیزی نمانده است,که بد حال تان کنند