حسن لطفی

یا اهل بیت النبوه

به پریشانی هر زلف پریشان سوگند
به نفس‌های لب خشک بیابان سوگند
به تب خاکِ ترک‌خورده‌ی سوزان سوگند
به نمک زار به هر تشنه‌ی باران سوگند

آقای من

هشت روز است که با درد مدارا دارد
کوهِ صبری که در این بسترِ غم جا دارد

هشت روز است که از زهر به خود می‌پیچد
هشت روز است که از مرگ تمنا دارد

زهر اُفتاده است بر جانت

زهر اُفتاده است بر جانت
تب و آتش شده است مهمانت

می‌فشاری زِ درد دندان را
می‌کِشی زانوان بی‌جان را

واویلا

نشست روی زمین و بلند شد شاید
که مرهمی به جگر پاره‌ها زند که نشد

کنار فاطمه پنجاه مرتبه اُفتاد
نشست ناله‌ی یا مرتضی زند که نشد

صدای آه زینب(س)

دو زینب‌زاده میدان می‌روند از خیمه‌ی زینب
دو شیری که کنار او کشیدند قد باهم

نرفته زینب اما می‌رود دنبالشان مولا
نرفت و جای زینب می‌دود با گریه زهرا هم

وای از دل رباب(س)

ندیدم هرچی می‌گردم
یه دونه آشنا مادر
کسی اینجا حواسش نیست
به حال و روزِ ما مادر

یا زینب(س)

مُحرم شد مُحرم تا ابد مادام با زینب
پس از کرببلا اسلام شد اسلام با زینب

حسین است او که خوابِ دشمنان را می‌کند کابوس
علی آمد میان کاخ‌های شام با زینب

علی جانم

گفتم از آبی که می‌نوشند حتی اسب‌ها
مرهم لب‌های بی‌جانش کنم اما نشد

آنقدر گفتم که منوا مادرم هم گریه کرد
خواستم یک جرعه مهمانش کنم اما نشد

ای یتیم خانه‌ام رحمی به حال نجمه کن

یا نداری جان، لبی بگشایی و آهی کشی
یا عسل چسبانده قاسم‌جان لبانت را به هم

ای یتیم خانه‌ام رحمی به حال نجمه کن
ریختی در خیمه‌ام گریه کنانت را به هم

جانم حسن(ع)

هفت پشتم به سر سفره‌ی آلِ حسن است
که جهان ریزه‌خور جاه و جلال حسن است

ما که یک عمر فقط نان حلالش خوردیم
خون ما پس همه‌ی عمر حلال حسن است

عمو حسین(ع)

روضه سنگین شده و آه حسن بدحال است
فاطمه آمده با گریه بگو : وای‌حسین

عمه‌اش گفت نرو طفل ولی می‌نالید :
جان من رفته ببین جانب او وای‌حسین

واویلا

عاقبت دروازه‌ی ساعات وقتی باز شد
قافله در ازدحامِ میزبانش گیر کرد

با طنابی دورِ گردن دخترک ترسیده بود
در شلوغی‌ها شبیه عمه‌جانش گیر کرد

دکمه بازگشت به بالا