زهرا مرا دعوت نموده تا بیایم
پایین نشستم گفت که بالا بیایم
در عالم ذر گریه می کردم دلش سوخت
من را دعایم کرد تا دنیا بیایم
زهرا مرا دعوت نموده تا بیایم
پایین نشستم گفت که بالا بیایم
در عالم ذر گریه می کردم دلش سوخت
من را دعایم کرد تا دنیا بیایم
السلام ای ضریح شش گوشه
تشنه هستم برای دیدارت
اشک چشمم ببین شده جاری
دل من تا ابد گرفتارت
پهن کردم گوشه ی میخانه ای سجاده ام
در همان گوشه ؛ الی یوم الابد افتاده ام
گوشه گیری سلک مستان در میخانه بود
بسکه می خوردم خودم امروز عین باده ام
دست مرا به دست گرفتی همیشه زود
در جانِ من هوایِ تو دارد اگر وجود
جز تو کسی به حال دل من محل نداد
جز تو کسی طریق رفاقت بلد نبود
یا رب مرا آواره جز این در مگردان
دیگر گدای خانهای دیگر مگردان
غیر علی منکه کس و کاری ندارم
هرگز اسیرِ کَس، بهجز حیدر مگردان
دنیا زده به عزت دنیا نمیرسد
حیران غیر دوست به صحرا نمیرسد
باید بفکر بود که او فکر ماکند
مجنون بیخیال به لیلا نمیرسد
دردیست درد عشق که درمان پذیر نیست
بیچاره آنکسی که به دامش اسیر نیست
ما را هرآنکه با تو نمود آشنا دگر
در دوستی و معرفت او را نظیر نیست
هر کسی از تو دور افتاده
بیشتر از همه ضرر داده
منصب توست دلبری و منم
بوده ام از قدیم دلداده
هر کسی داعیه ی دوستی ات را دارد
گر به پای غم تو جان بدهد جا دارد
کیست آنکه بشود مدعی عاشقی ات
تا که این عنوان را زینب کبری دارد
می نویسم از ابتدا گریه
ابتدا گریه انتها گریه
شأن ما را نمی برد بالا
غیر ازین آشنای ما,گریه
نمیگیرد کسی جای تو را در قلب نوکر ها
توئی آن باوری که از تو مشتق اند باورها
تو را داریم از نان حلال و طیب بابا
تو را داریم از معجون شیر و اشک مادرها
زلف تو در چنگ پیچ و تاب نیافتد
موی سفید تو در خضاب نیافتد
راه نبندند بر تو مردم کوفه
پرده نشینت در اضطراب نیافتد