ماه در خون شناورم, قاسم
سیزده ساله یاورم, قاسم
من تو را بوده ام به جای پدر
تو به جای برادرم, قاسم
ماه در خون شناورم, قاسم
سیزده ساله یاورم, قاسم
من تو را بوده ام به جای پدر
تو به جای برادرم, قاسم
می کِشی آه و دلِ شاه ِ وفا می لرزد
تو اگر حکم کنی عرشِ خدا می لرزد
دستخـطِّ پدرم بر رویِ چشمت بگذار
این یتیمِ حـَرَمَت را به خدایت بسپار
فاتـحِ جنـگ جـَمل دلبرِ من را عشق است
یکسره کرب وبلا گفت حسن را عشق است
پسر شـاه کـرم از حـرم آمد بیرون
حرمی بین دعـا گفت حسن را عشق است
شوریدگیت داده به دل اختیار را
با زلف دوست بسته قرارومدار را
آیینه ی تمام نمای یل جمل
ازاین سپاه فتنه درآور دمار را