پادشاه کشور مرثیه و ماتم منم
پایتخت سرزمین اشک ها شد دامنم
آتش دل را به آب دیده خامش می کنم
آب می بینیم ولی آتش بر این دل میزنم
شعر شهادت حضرت زین العابدین
تو خطبه خواندی و ملائک پر درآوردند
بر منبر کـوفه مـگـر پـیغمبـر آوردند!!!
یک عمر مولا گفت در کوچه چه شد آخر…
در شهرِکـوفه دسـتـْ بسته حیدر آوردند
آفتاب لب بامم پدر گریه منم
علی اوسطم و پیر عزا و محنم
قسمت این بود که با گریه شوم هم بیعت
یادگاری غریب پدری بی کفنم
یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی
از صبح زود تا به سحر گریه میکنی
یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد
داری برای چند نفر گریه میکنی
مانده داغی عظیم بر جگرت
عکس رأسی به نیزه در نظرت
سر بازار شام و بزم شراب
چه بلاهایی آمده به سرت!؟