محمد قاسمی

خون جگر

از خاک اگر که عــزمِ سـفر داشت فاطمه
از دَردِ بـوتُــراب , خـبر داشـت فاطمه

با چشم بسته هم ز علی چشم برنداشت
حق را چه خـوب مَـدّ نـظـر داشت فاطمه

تسلیـمِ رضای فاطمه

تا که تسلیمیم , تسلیـمِ رضای فاطمه
راضی از اعمال ما باشـد خُدای فاطمه

شاه بانوی دوعالم اوست از این رو خُدا
آفریده شـاه مـردان را برای فاطمه

خانه وحی

صدبار قدرش برتر از بیتُ الحرام است
این خانه ای که قبله ی دارُالسّلام است

این آستان , جایی ست که حتّی کنــیزش
در خلوت خود با ملائک هم کلام است

مَظهرِ توحید

این دست که بر گـردن پیمانه نشسته ست
در سجده به خاک درِ میخانه نشسته ست

گر عاشقت از عقل فراری ست , دلیلش
این است که با مَردم دیوانه نشسته ست

هســتی فدای او

از نسل یک حقیقتِ دور از مَجاز بود
زینبْ که شاهزاده ی مُلـکِ حِجاز بـود

با سرشکستگی ابـداً سِـنخیت نداشت
این کوه صـبر مثـلِ پـدر سرفراز بود

عزایِ حضرت محسن

برای جَـلب رضایِ خُـدایِ حضرت محسن
سیاهْ پوش شدم در عزایِ حضرت محسن

ز داغ روضه ی ارباب این دو ماه نَـمُـردم
به شوق اینکه بمیرم برایِ حضرت محسن

طوبیٰ رقیّه ست

طوبیٰ رقیّه ست
سِدرهْ رقیّه,جَنّتُ المأویٰ رقیّه ست
در هرچه خوبی ست
میراث دار حضرت زهرا رقیّه ست

گُـذرِ روضـه

گُـذرِ روضـه از این مرحله زجرآور بود
شـرح اوضـاعِ بـدِ قـافـله زجـرآور بود

ریسـمان بود و گـلوهای زِ گُـل نازک تر
بیش از آن هُرم تنِ سلسله زجرآور بود

کربلا شد دیارِ بی رحمی
رفت بالا عیارِ بی رحمی

هرچه خورشید داغ تر می شد
خاک می شد دچارِ بی رحمی

ارث بُرده از حـسن

دلرُبایی می کُند
“در لـباس بـنـدگی کار خُــدایی می کُند”
ارث بُرده از حـسن
این که از کار همه مشکل گُشایی می کُند

هلال ماه

کوچه ی غـم , باز شد
باز هم در خیمه ی دل پای ماتم باز شد
عرش مِشکی پوش شد
باز هم پـرونـده ی ماه محـرّم , باز شد

شیر خدا

برکه ! ذکر سَمَکَت تا به سما بالا رفت
چون که بر دست نبی,دست خدا بالا رفت

ظاهراً روی جهاز شتران بود ولی
کس نفهمید علی تا به کجا بالا رفت !

دکمه بازگشت به بالا