ارمنیها هم سرِ هر خانه پرچم میزدند
مادران ما اگر از فضل تو دَم میزدند
آش نذری تو را با گریهها هم میزدند
بچههامان بین هیئت حال بازی داشتند
روز تاسوعا ولی زنجیر محکم میزدند
تا علَم میآمد و بوی محرم میوزید
ارمنیها هم سرِ هر خانه پرچم میزدند
جرعهای از چاییِ این روضه هم مشگل گشاست
اهل سقاخانه دستِ رد به زمزم میزدند
بوی اسفندِ عزا و دستهها میآمد و…
روی سنجِ سینه و بر طبل قلبم میزدند
شب به پا رفتیم و برگشتیم بر دوش پدر
بین روضه چشمها در خواب شبنم میزدند
مجلس اُمالبَنین بودیم، زهرا هم رسید
روضهی عباس بود و ناله باهم میزدند
خوش قد و بالا نگفتم اینقدر زیبا مرو ؟
شور چشمان تیرها را نامنظم میزدند
تیر بر تو میزدند و دادِ آن را میزدم
داد وقتی میزدم با نیزه درهَم میزدند
از تنِ پاشیدهات هم آن جماعت ترس داشت
تیغها دورِ تنِ تو حلقه کمکم میزدند
این طرف شاهِ نجف بالاسرت هم مادرم
از غمِ اُمالبَنین بر سینهی غم میزدند
از حرم تا علقمه فریاد زینب میرسید
بچهها را بیمروّتها که از دَم میزدند
حسن لطفی