آسمان سیرتى و صورت ماهى دارى
چون شب بخت من ابروى سیاهى دارى
تویى و گریه بى وقفه و این خون گلو
نوه کوچک زهرا چه سپاهى دارى
آسمان سیرتى و صورت ماهى دارى
چون شب بخت من ابروى سیاهى دارى
تویى و گریه بى وقفه و این خون گلو
نوه کوچک زهرا چه سپاهى دارى
قصه سوختن بال و پر افسانه نبود
این سکوت تو جواب من پروانه نبود
خانه بخت مرا دیدى و حرفى نزدى
حق من اى پدر این خانه ویرانه نبود
ز ناله تو در آمد فغان بى خبران
چه کرد گریه تو با قلوب رهگذران
به پرسش تو جوابى نداده است کسى
بگو مگر که چه پرسیده اى ز همسفران
از خجالت نذار مو سفید بشم
من نیومدم که نا امید بشم
این دو تا قربونی ها مو بپذیر
تا جلو فاطمه رو سپید بشم
حالا که وقت کربلای من گرفته
این کوچه ها را گریه های من گرفته
میخواستم تا که فدایی تو باشم
خوشحالم از اینکه دعای من گرفته
ظاهرا از ریا ابا دارم
باطنا ادعا…. ادا… دارم
کفر من هست حُبِ دیده شدن
شرم از روی انزوا دارم
این کوچه های شهر,غم را تازه میکرد
یاد همان روزی که اینجا مادر افتاد
یاد همان روزی که مادر زخم خورد و…
گوشواره اش چند تکه شد دور و بر افتاد
شب و روزام اینطوری سر نمیشه
بدتر از این میشه بهتر نمیشه
دلمو به گهواره ش خوش نکنین
اینا واسم علی اصغر نمیشه
گریه کنید مادر ما بیگناه بود
گریه کنید مادر ما پا به ماه بود
حوریه ای که برگ گل آسیب میزدش
در قتل او مشارکت یک سپاه بود
اول از نور رخت آینه را حیران کن
هر چه خواهی پس از آن چهره ز ما پنهان کن
نتوانستم اگر بوسه به دستت بزنم
بلدم پات بیُفتم به من اطمینان کن
آسمونمو بی مهتاب می دیدم
خونه زندگیمو رو آب می دیدم
بمیرم، حسن شبا با بغض میگه
کاش بلند شم ببینم خواب می دیدم
کار دنیا رو میبینی فاطمه
چجوری با من و تو تا میکنه
تا میخوایم یکم باهم حرف بزنیم
زخمای تنت دهن وا میکنه