به سرم زده که سری به محضر ذوالفقار بیاورم
بنشینم از سرشب به مسجد و ذکر یار بیاورم
و دودست سائل خود مقابل سفره دار بیاورم
سخن از علی اگر آمده دل بی قرار بیاورم
به سرم زده که سری به محضر ذوالفقار بیاورم
بنشینم از سرشب به مسجد و ذکر یار بیاورم
و دودست سائل خود مقابل سفره دار بیاورم
سخن از علی اگر آمده دل بی قرار بیاورم
به تو امیرِ کبیرِ غدیر می گویند
به نوکران تو عَبدُالاَمیر می گویند
به گرد و خاک مسیر تو کوهِ سر به فلک
به کوه , پیش تو سنگی حقیر می گویند
یارب مرا زمین زده ی بوتراب کن
یا مرتضی بیا “منِ” من را خراب کن
در ملک قلب منقلبم انقلاب کن
این ذره را به لطف خودت آفتاب کن
امیرُالحق, امیرُالعشق, امیرُالمومنینی تو
خدایی یا بشر؟ حیدر! نه آنی تو, نه اینی تو
تو را خواندند بیهمتا و رقصیدند در آتش
علی! تقصیر اینان چیست؟ وقتی اینچنینی تو
همی گویم و گفتهام بارها
بوَد کیشِ من مهر دلدارها
پرستش به مستی است در کیش مهر
بُرونند زین جرعه هشیارها
بر آن درم که غبطه خورم کوى یار را
یا خاک پای خالق دلدل سوار را
گرشمّه ای غضب به جنان در جنان کنی
آتش زنی بر او بهار تا بهار را