شعر مدح

تیر غم حیدر

سخن هرگز نمیماند درون یک دهان پنهان
کدامین تیر میگردد به پهنای کمان پنهان

ز رد پای ناموزن مستان در خراباتم
نماند از راه زن بر خاک رد کاروان پنهان

طبیب دل بیمارم

عشقت غبار از دل غمبار می کشد
عکس تورا به آینه یِ تار می کشد

ناله اگر بلند شود از سَر ِ جگر
حتماً طبیب را سویِ بیمار می کشد

یاحق و یاهادی

دست هر آشفته ای پیش شما رو میشود
عطر پاک جامعه از سامرا بو میشود

در مرام اولیا یک ذره هم تبعیض نیست
شیر هم در محضرت مانند آهو میشود

بی بی جانم

چه خوب آموختی تحت لوای مادرت باشی
تمام عمر زیر سایه ی تاج سرت باشی
صدف باشی و بی اندازه فکر گوهرت باشی
خودت میخواستی تحت الشعاع خواهرت باشی

دل خسته ی ما

با شما حال خراب دل ما خوب تر است
وسط خیمه ی تو حال و هوا خوب تر است

نیمه شب ها وسط نافله, گریانم کن
سینه زن که بشود اهل بکا خوب تر است

حِصن حَصین

گفتند که تو حِصن حَصینی بی بی
ماننــد علـی تــو بهترینــی بی بی

بی تــو ضــربان قلب عالم نزنــد
پس قلب تپنده ی زمینـی بی بی

قسم به تاک ضریحت

هزار شکر که اذکار لب سرود تو شد
که ذکر هر ملکی از ازل درود تو شد

قَدِ کمانی ما از کمان ابروی توست
شهید چشم تو جرمش فقط شهود توشد

اسم‌ اعظم

کعبه سنگی‌ست که آیینه سرای تو شده
حال از شش جهت انگشت نمای تو شده

پرده‌ی بیت که بر دامن او چنگ زنند
به امیدی متمسک به ولای تو شده

با حال مضطر آمدم

با حال مضطر آمدم آقا گدایی
شاید کنارت جا بگیرم با گدایی

سرگرم معصیت شدم در طول هفته
با بال زخمی آمدم حالا گدایی

این زندگی بی روضه‌ها لطفی ندارد
دنیای ما بی کربلا لطفی ندارد

تا کربلایت هست بین سینه زن‌ها
طوف حرم, سعیِ صفا لطفی ندارد

تو کتاب الله هستی

نیست دور از ذهن, شیئی را تو جاندارش کنی
یک کویر خشک را در راه, گلزارش کنی

باز داری نان و خرما میبری در کوچه ها
بیم آن دارم که مسکین را طلبکارش کنی

ولای مرتضی

دم به دم دم از ولای مرتضی باید زدن
دست دل در دامن آل عبا باید زدن

نقش حُب خاندان بر لوح جان باید نگاشت
مُهر مِهر حیدری بر دل چو ما باید زدن

دکمه بازگشت به بالا