شعر هیئت

ای غریب ادرکنی

غریب مانده دلم ای غریب ادرکنی
یگانه قاری امن یجیب ادرکنی

عجیب حسرت شش گوشه دارد این دل ما
اگر تو می شنوی بوی سیب ادرکنی

فقط حیدر صراط المستقیم است

 

ساقی نشسته دور او باده زیاد است
از این طرف هم مست آماده زیاد است

زاهد گمان کرده که هر مستی حرام است
هر نعمتی که حق به او داده زیاد است

بگیر دست مرا

منی که غرق گناهم, شکسته بال و پرم
چگونه نام بلند تو را به لب ببرم؟!

اگر که دوست نداری “خدا خدای” مرا
اجازه هست صدایت کنم به چشم ترم؟!

کوثرِ عشق

ای که تاجِ شرفی روی سر مادرها
ای که خاک قدم توست , تمام سرها

لحظه‌ی از تو نوشتن قلمم می‌لرزد …
لحظه‌ی گفتنِ از رتبه‌ی تو پیکرها

وصال صحن نجف

هر آنچه غیر تو را در جهان سراب نوشتند
به شرح گیسوی تو عارفان کتاب نوشتند

طناب بسته ی دستان توست از چه احادیث
به جعل,دست تو را بسته ی طناب نوشتند

دستم به دامانت

دستم به دامانت برایم چاره ای کن
من جز به دستانت به جایی دل نبستم
دریا به دریا میروم ساحل به ساحل
شاید که موجی نامه ات را داد دستم

اَیـُّها الکـریم

آئیـنه یِ تمام وُجـوهات حـیدریست
صلحی که کرده است خودش فتح خیبریست

کاری به جز کـرم نشود دیده از کـریم
او اِرث مرتضاست مَرامش قلندریست

یا عزیز زهرا (س)

نمیخواهم شبیه قبل آهم را نگه دارم
به تو رو میزنم تا تکیه گاهم را نگه دارم

نمیخواهم ببینم هیچ چیزی را بغیر از تو
برای دیدنت باید نگاهم را نگه دارم

یا ولی الله

منتظر مانده زمین تا که زمانش برسد
صبح همراه سحرخیز جوانش برسد

خواندنی تر شود این قصه از این نقطه به بعد
ماجرا تازه به اوج هیجانش برسد

العَجَل‌

می رسد روزی که می آید سواری از سفر
این شب هجران به پایان می رسد وقت سحر

بهترین تصویر اهل آسمانی ها تویی
آخرین امّید قلب جمکرانی ها تویی

یک سحر می بینمت

ای که در دل هستی و با چشم ِ تر می بینمت
عاقبت یک روز با چشمانِ سر می بینمت

روبرویِ استغاثه های ناب مادرم
در دعای عهدِ هر صبحِ پدر می بینمت

دلِ شوریده

با دلِ سوخته تر , در نظرت خوب ترم
سر بزیر آمدم و نزد تو محجوب ترم

دردمندانه تر از طولِ تمام عمرم
ناله ات کردم و دیدم که چه محبوب ترم

دکمه بازگشت به بالا