دلم از عشق در به در شده است
شب تنهایی ام سحر شده است
می پرم تا مدینه بی پروا
نوبت این شکسته پر شده است
دلم از عشق در به در شده است
شب تنهایی ام سحر شده است
می پرم تا مدینه بی پروا
نوبت این شکسته پر شده است
داشت آن روز زمین قصه ای از سر می خواند
قصه ی دیگری از یاس معطـر می خواند
رخ مولود چـنان بـا رخ مـادر می خواند
که پدر زیر لبی سوره ی کوثر می خواند
نفسی تازه شد و تازه شد احوال زمین
واشد از شوق به یکباره پر و بال زمین
گوئیا جامه ای از نور به تن کرده فلک
رشته پولک هفت رنگ شده شال زمین