فاطمه عارف‌نژاد

غریب مدینه

با درد‌ها همخانه‌ای، با گریه‌ها مأنوس
دنیا دلت را قرن‌ها رنجانده است، افسوس

هر شب هزاران کهکشان تا صبح می‌گریند
از غربتت در آن مزارستانِ بی‌فانوس

واویلا

برگشته‌ای بدون سوارت به خیمه‌گاه
در امتداد واقعه، در عصر اشک و آه

دلواپس کسی‌ست نگاهت قدم قدم
گاهی اگر به پشت سرت می‌کنی نگاه

دکمه بازگشت به بالا