ز برق آتش سیلی که سوخت خرمن هوشم
نه نور مانده به چشمم نه پرده مانده به گوشم
نه صبر مانده نه تابم ، نه نان رسیده نه آبم
نه راحتی که بخوابم ، نه قوّتی که بکوشم
ز برق آتش سیلی که سوخت خرمن هوشم
نه نور مانده به چشمم نه پرده مانده به گوشم
نه صبر مانده نه تابم ، نه نان رسیده نه آبم
نه راحتی که بخوابم ، نه قوّتی که بکوشم
طفلی که بار محنت ایّام برده بود
در عین خردسالگیاش سالخورده بود
چون غنچهای که در وسط آتش اوفتد
اعضای پیکرش همه در هم فشرده بود
ای حجازی که سر نی ز عراق آمده ای
ماهتابی تو که بیرون ز محاق آمده ای
یا که خورشیدی و در شام فراق آمده ای
همه جفت اند در آفاق و تو طاق آمده ای
زانکه با چشم سیه زهره ی زهرای منی