وحید عظیم پور

آه از برادری که پراکنده دیده ام

با گریه تا به علقمه از بس دویده ام
مثل دل شکسته کنارت تپیده ام

گریه امان نداد که بهتر ببینمت
آه از برادری که پراکنده دیده ام

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد
پسری نیز به پای پدرش میریزد

همه شیرینی بابا به پسر داشتن است
تلخ اینجاست که دارد شکرش میریزد

سرو رشید آل هاشم قاسم

این سرو رشید آل هاشم قاسم
رفته ست به جنگ‌ قوم ظالم قاسم

در دست دو دم نداشت او اما بود
یک حیدر ذوالفقار لازم قاسم

دم به دم گفتم حسن

دم به دم گفتم حسین و دم به دم گفتم حسن
بازدم گفتم حسین و باز هم گفتم حسن

کل عمرم خرج ذکر این دو‌ آقازاده شد
باز کم گفتم حسین و باز کم گفتم حسن

والله لا افارق عمی

زل میزنم فقط وسط کربلا به تو
یعنی پناه میبرم از هر بلا به تو

من آمدم عمو دگر از من خبر نگیر
از من که هیچ فاصله ای نیست تا به تو

عزیز دلم از نیزه نیافتی

امروز رسیدم به همان حرف که گفتی
از اسب بیافتی ولی از اصل نیافتی

من یاس اصیلم ولی از ساقه شکسته
پهلوم به افتادن از آن ناقه شکسته

چه کار کرده مگر تازیانه با تن او

به گوشواره‌ی او این حواله افتاده
که دست زجر به دنبال لاله افتاده

حیا به گریه در آمد که کار یک لشکر
به پاره کردن گوش سه ساله افتاده

پدر

بابا مهربونه بابا آیه آیه رحمته
دست مهربون بابا سایه‌ی حمایته

بابا کوهه بابا تکیه گاه امن عالمه
پینه های دست بابا ردی از عبادته

امّ سقا

خدا چون دید آن لب تشنگان بیت دریا را
تفضل کرد بر ساقی کوثر امّ سقا را

خدا شیر آفرینان را کند دمساز با شیران
کند ام البنین روشن تنور بیت زهرا را

یا زهرا(س)

با سنّ و سال کم به فضه کار می‌آموخت
حتی به خدمتکار مادروار می‌آموخت

او بی معلم بود اما از زکات علم
به مریم و به آسیه بسیار می‌آموخت

مظلومه زهرا(س)

سر سفره نشست و با یک آه
لقمه برداشت گفت بسم الله

گفت این لقمه ها گلوگیر است
شهر از ماتم نبی سیر است

یا زهرا(س)

تخته سنگی بوده ام یک روز بین کوهها
در دل یک معدن تاریک با اندوهها

زندگی میکردم اما آه ، از این زندگی
سنگها هم داشتند اکراه ، از این زندگی

دکمه بازگشت به بالا