وحید عظیم پور

علی جانم

بی تو من غم را به این کاشانه دعوت میکنم
روز را با خویش و شب با چاه صحبت میکنم

گاه می‌گریم کنار آسیاب خانه ات
گاه با دیوار و در ذکر مصیبت میکنم

علی مظلوم

نمیخوام زیاد اذیتت کنم
علی جان میخوام وصیتت کنم

اگه تو این شب پر سوز گداز…
به تو گفتم که برام تابوت بساز…

عزیز دلم‌

شبت بخیر همه هستی علی پاشو
نماز نافله ات دیر شد مهیا شو

بیا عزیز دلم‌ باز هم قنوت بگیر
به سرفه گرد غم از خس خس گلوت بگیر

صدیقه الطاهره(س)

پا شد از جا روز آخر بسترش را جمع کرد
یک تبسم زد غم دور و برش را جمع کرد

پا شد و محکم گره زد روسری را دور سر
محکمش کرد و کمی درد سرش را جمع کرد

یا زهرا(س)

زهرا همیشه عشق در جریان حیدر بود
زهرا همیشه خون در شریان حیدر بود

زهرا ستون خانه‌ی ایمان حیدر بود
ایمان نه تنها بلکه زهرا جان حیدر بود

سالار زینب(س)

بیابانی که خون بر قلب زینب شد همینجا بود
همانجا که تن تو نامرتب شد همینجا بود
تنت پامال سم چند مرکب شد همینجا بود
اسیر مردمان نامؤدب شد همینجا بود

حسن جانم

وقتی که خورد در وسط خانه پیچ و تاب
خانه گرفت از جگر او بوی گلاب

ذریه‌ی رسول ، زمین گیر زهر شد
ابن ابی تراب جگر ریخت بر تراب

غریب آقام

بین خانه بستر بیمار میبینم هنوز
مادرم را بین آن تبدار میبینم هنوز

لخته خون هایم به روی تشت میریزد ولی
لخته خون روی در و دیوار میبینم هنوز

آه از برادری که پراکنده دیده ام

با گریه تا به علقمه از بس دویده ام
مثل دل شکسته کنارت تپیده ام

گریه امان نداد که بهتر ببینمت
آه از برادری که پراکنده دیده ام

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد

چون درختی که زدند و ثمرش میریزد
پسری نیز به پای پدرش میریزد

همه شیرینی بابا به پسر داشتن است
تلخ اینجاست که دارد شکرش میریزد

سرو رشید آل هاشم قاسم

این سرو رشید آل هاشم قاسم
رفته ست به جنگ‌ قوم ظالم قاسم

در دست دو دم نداشت او اما بود
یک حیدر ذوالفقار لازم قاسم

دم به دم گفتم حسن

دم به دم گفتم حسین و دم به دم گفتم حسن
بازدم گفتم حسین و باز هم گفتم حسن

کل عمرم خرج ذکر این دو‌ آقازاده شد
باز کم گفتم حسین و باز کم گفتم حسن

دکمه بازگشت به بالا