شعر مدح و مناجات امام زمان (عج)

بسم‌ربّ‌الْقلم ای آیه‌ی موعود سلام

می‌نویسیم که دلدار بخواند ما را
کاشکی نامه‌رسانی برساند ما را

چه بگوییم، که اعدامِ صدا آزاد است
می‌نویسیم قلم منتقمِ فریاد است

بسم‌ربّ‌الْقلم ای آیه‌ی موعود سلام!
از لبِ تشنه‌لبان می‌چکد «ای رود سلام!»

اگر از حال دل بی‌خبران جویایی
اگر از بغضِ نگاهِ نگران جویایی …

غصه‌ای نیست، به جز غربتِ جان‌فرسایت
نیست غم، جز غمِ هجرانِ جوان‌فرسایت

چشم‌مان کور شد از بسکه ندیدیم تو را
گوش‌مان کر شده از بس نشنیدیم تو را

دل‌مان گوشه‌ای از بی‌خبری‌ها پوسید
لب‌مان نامِ تو را جای قدومت بوسید

الغرض؛ بی‌سپری در دلِ دشمن سخت است
تکیه بر دوستیِ باد سپردن سخت است

گرگ‌های دِهِ ما میش، نه؛ چوپان شده‌اند
راه‌زن‌ها وسطِ قافله پنهان شده‌اند

منبرِ جدّ تو را منبریان دزدیدند
خویش را نامه‌رسانان شما نامیدند

نانِ هجرانِ تو را ندبه‌فروشان خوردند
سودِ بازار تو را روضه‌فروشان بردند

لشکرِ بی‌خبران از خبرت می‌گویند
دشمنانِ پدرت از پدرت می‌گویند

حرف‌شان گرچه دروغ است، ولی می‌گویند
عمروعاصان سخن از عدلِ علی می‌گویند

شمرکیشانِ زمان دورِ سرت می‌گردند
کوفیان دنبالِ نامه‌برت می‌گردند

برگِ تقویم پر از جمعه‌ی دلگیر شده
روز موعود بیا، آمدنت دیر شده

کاش تا خیمه‌‌ی سبزت قدمی پل بزنیم
پیش چشمان ترت حرفِ تغزّل بزنیم …

پادشاها! چقدَر دردِ نداری سخت است
بین آبادی خود بی‌کس‌وکاری سخت است

اشک، شد دانه‌ی تسبیح و زمین را پُر کرد
با چنین سیلِ غمی لحظه‌شماری سخت است

وسط لشکری از گرگِ بیابان دیده
ابر باشی، ولی از ترس نباری سخت است

از سرِ «منتظِرآبادِ ظهورت» بروی
دل به صحرای غریبی بسپاری سخت است

در زمینی که به عشقت شده نرگس‌کاری
مثلِ هر روز گُلِ اشک بکاری سخت است

گوشه‌ی شهرِ چراغان شده از میلادت
سر به دیوار غریبی بگذاری سخت است

گر چه حرف از تو دروغی‌ست که در تکرار است
بینِ ما بی‌عملان مردِ عمل بسیار است

جاده‌ی چشمِ نگاهِ نگران مرطوب است
یوسف از راه بیا؛ شهر پر از یعقوب است

جانِ «عَجّل فَرج»؛ ای روح دعا منتظریم
با دلِ منتظران راه بیا منتظریم!

 رضا قاسمی

نمایش بیشتر

اشعار مشابه

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

برای امنیت، از سرویس reCAPTCHA Google حریم خصوصی و شرایط استفاده استفاده کنید.

دکمه بازگشت به بالا