مثنوی مبعث…

جا برایواژه ای نو وا کنید

با نیایشعشق را پیدا کنید

پا بهپای عشقبازی تا کجا ؟!

تا صدایقاریِّ غار حرا

غل و زنجیر …

زندان به حال زار موسی گریه می کرد

زنجیر و غل بر دست آقا گریه می کرد

وقتی عزیز فاطمه تشییع می شد

پای جنازه داشت زهرا گریه می کرد

نغمه ی غریبان

حال و روزش عذاب زندان بود

کاظمین از غمش پریشان بود

پیکرش ناتوان و بی جان بود

بند بر دست و پای عرفان بود

راز دل پاره پاره

زهری که هدیه داده به جانت شرارهرا

آورده با خودش به خدا راه چاره را

با شعله اش زبانه کشید و شنید آه

معلوم کرده راز دل پاره پاره را

همناله با رضا و کریمه

آنقدر بی رمق شده بودی که جز عبا

پیدا نبود از تو به هنگام سجده ها

زندان به حال و روز تو هر روز گریهکرد

شد با کنایه روزه ی هر روزه یتو  وا

عقیله ی حرم و عشق

زینب تمام عصمت زهراست شک نکن

زینب مرام و هیبت مولاست شک نکن

زینب عقیله ی حرم و عشق خاتم است

بی بیِّ آسمانیِّ دنیاست  شک نکن

بوی گل یاس

پیراهن تو بوی گل یاس می دهد

بوی علیُّ و مادر احساس می دهد

مانده هنوز خون تو بر آن به جا حسین

خونی که بوی روضه ی عبّاس می دهد

عالم عقیله

زینب وَرای فکر و خیال من و شماست

مدّاح او فقط  وَ فقط شاه کربلاست

بی بیِّ آسمانیِّ عالم عقیله ایست

که افتخار مادر سادات و مرتضاست

دوره گردم

دوره گردم به هوای کرمت یا حیدر

بر روی چشم تر ِ من قدمت یا حیدر

عرش هم روز و شب زندگیَّش گم کرده

از همان لحظه که دیده حرمت یا حیدر

نوکریِّ شاه عرب

با حرف و حدیث کعبه همراه شدیم

با نوکریِّ شاه عرب  شاه شدیم

در مکتب او صاحب این جاه شدیم

از خوب و بد زمانه آگاه شدیم

غرق تولّای ولی نعمت

فرصتی پیش آمده تا از رجب صحبت کنیم

سینه را غرق تولّای ولی نعمت کنیم

از شکاف کعبه با حال و هوای اعتکاف

تا طواف خالصی دور از نفاق وانحراف

بوی هزاران اعتکاف

می زند بر قلب کعبه حق به عشق توشکاف

می کِشد دَرهم عدو را ذوالفقارت در مَصاف

جانماز راز دل را پهن کردم تاخـــــــدا

می دهد هر یا علی بوی هزاران اعتکاف

حسین ایمانی

دکمه بازگشت به بالا