شعلۀ شمع

             شعلۀ شمع ز سوز جگرش می سوزد

دل خورشید به حال قمرش می سوزد

چشم گردون ز غمش اشک فشان خون افشان

که به داغ دل نیکوسیرش می سوزد

مشام دل

بادوباره مشام دلم معطر کرد

فضای جان مرا پُر ز مُشک و عنبر کرد

شمیم یار بیاورد و دیده ام تر کرد

دلشکستۀ عشاق, پُر ز آذر کرد

عرق شرم

 

تا که شمشیر به پیشانی مهتاب نشست

دخترش دست به پیشانی و بی تاب, نشست

تا که گفتند شگفتا چه علی را بهنماز؟!

عرق شرم به پیشانی محراب نشست

سید علی احمدی (فقیر)

 

 

دکمه بازگشت به بالا