شعلۀ شمع ز سوز جگرش می سوزد
دل خورشید به حال قمرش می سوزد
چشم گردون ز غمش اشک فشان خون افشان
که به داغ دل نیکوسیرش می سوزد
شعلۀ شمع ز سوز جگرش می سوزد
دل خورشید به حال قمرش می سوزد
چشم گردون ز غمش اشک فشان خون افشان
که به داغ دل نیکوسیرش می سوزد
بادوباره مشام دلم معطر کرد
فضای جان مرا پُر ز مُشک و عنبر کرد
شمیم یار بیاورد و دیده ام تر کرد
دلشکستۀ عشاق, پُر ز آذر کرد
تا که شمشیر به پیشانی مهتاب نشست
دخترش دست به پیشانی و بی تاب, نشست
تا که گفتند شگفتا چه علی را بهنماز؟!
عرق شرم به پیشانی محراب نشست
سید علی احمدی (فقیر)