شعر مناجات امام حسين (ع)

دل چون مدائن در پی امداد می گردد

دل چون مدائن در پی امداد می گردد
پلکی بزن ویرانه ها آباد می گردد

گاهی شکار عمراً بیاید سمت دام اما
گاهی خودش دنبال یک صیاد می گردد

روی دوش هرکه پرچم رفت عالم را گرفت

روی دوش هرکه پرچم رفت عالم را گرفت
سفره داری میکند دستی که پرچم را گرفت

خنده هایش در شلوغی قیامت دیدنی است
هرکسی یک ذره رنگ و بوی این غم را گرفت

بی شک فراق از یار را یعقوب می فهمد

بی شک فراق از یار را یعقوب می فهمد
در عمق آتش سوختن را چوب می فهمد

دل صیقلی باشد همیشه رونقش برجاست
این اصل را فیروزه ی مرغوب می فهمد

میخرم برجان خود دردوبلای روضه را

میخرم برجان خود دردوبلای روضه را
میکشم برصورتم دست شفای روضه را

پیش تو آخر سیاهی روسپیدم میکند
دوست دارم پرچم بزم عزای روضه را

کسیکه از تو و از داغ تو خبر دارد

کسیکه از تو و از داغ تو خبر دارد
همیشه در غم تو دیدگان تر دارد

دلی که سوخت برایت خدا بهایش داد
خدا به سوختگان غمت نظر دارد

دلم گرفته شبیه غبار کرب وبلا

دلم گرفته شبیه غبار کرب وبلا
شدم اسیر نگاه نگار کرب وبلا

دوباره قافله رفت و شدم پریشان دل
نشد دوباره شوم هم جوار کرب وبلا

تا خانه ی تو هست چرا در به در شدن

تا خانه ی تو هست چرا در به در شدن
کم لطفی است سائل دست دگر شدن

وقتی کریم ها سر سفره نشسته اند
دیگر چرا معطل چندین نفر شدن

سائل شدیم شامل لطف وکرم شدیم

سائل شدیم شامل لطف وکرم شدیم
خار آمدیم از نفست محترم شدیم

لب وا نکرده حاجتمان مستجاب شد
وقتی دخیل گوشه ای از این علم شدیم

بیچاره دلی که به محبت نتپیده است

بیچاره دلی که به محبت نتپیده است
یا در ره معشوق مشقت نخریده است

بیچاره کسی که شب جمعه شده اما
از گوشه ی چشمش نم غربت نچکیده است

نمی بینی از غصّه لبریزم و

نمی بینی از غصّه لبریزم و
نمی بینی از دوری آشفته ام ؟
باشه, کربلا رام نده, لا اقل
بشین پایِ حرفای ناگفته ام ؟

میخواستم برای تو باشم ولی نشد

میخواستم برای تو باشم ولی نشد
کنج حرم گدای تو باشم ولی نشد

میخواستم که یک شب جمعه به سرزنان
مهمان کربلای تو باشم ولی نشد

درگیـرم این ایـام با سودای رفتن

درگیـرم این ایـام با سودای رفتن
شوق دویـدن ها و امّـاهای رفتن

از صبح تا شب در خیالات رسیدن
شب تا سحر مدهوش از رؤیای رفتن

دکمه بازگشت به بالا