شروع می شود این قصه از همانجایی
که آفریده خداوند قد و بالایی
من از قبیلۀ مجنون رسیده ام اما
تو از دیار محمد تبار لیلایی
شروع می شود این قصه از همانجایی
که آفریده خداوند قد و بالایی
من از قبیلۀ مجنون رسیده ام اما
تو از دیار محمد تبار لیلایی
با لبت رنگ عقیق یمن از یادم رفت
آنچنان که جگر خویشتن از یادم رفت
من اویسم بگذارید که اطراق کنم
بوی شهر تو که آمد قَرَن از یادم رفت
پای هر روضه ی تو گریه نمودن زیباست
از گدایان سر کوی تو بودن زیباست
جز در خانه ی تو هیچ کجا بهتر نیست
نوکر هیچ کسی جز تو نبودن زیباست
جمعه ها را همه از بس که شمردم بی تو
بغض خود را وسط سینه فشردم بی تو
بس که هر جمعه غروب آمد و دلگیرم کرد
دل به دریای غم و غصه سپردم بی تو
از همان روزی که زلف یار را کج ساختند
ذوالفقار این تیغ معنادار را کج ساختند
زلف یار در حجاب و ذوالفقار در نیام
علتی دارد که این آثار را کج ساختند
دلم محو کرامات حسین است
گدایی در خرابات حسین است
هنوزم مست ذکر یا حسینم
هنوزم این دلم مات حسین است
هرکس که گفت حسین بوی خدا گرفت
دردیدگان حــــضرت صدیقه جاگرفت
درچشم شیعه شعبه ای از حوض کوثر است
این رزق را ز حضـــــرت خیرالنسا گرفت
جمله فرشتگان به ید او شدند خلق
سبوحشان به زمزمه ی یا علی علی
فرمود حق که سجده به نور علی کنید
آدم که بود؟ علم الاسما علی علی
امشب از میکده غیب رسیدهاست پیامی
به تو ای دخترِ ساقی! برسانیم سلامی
بسپاریم به شعری دل بیمار به دستت
و بخوانیم دوبیتی و بگیریم دو جامی
پائیز شد فصل بهاری که به من دادند
طی شد تمام روزگاری که به من دادند
خورشید پیشم هست اما من نمی بینم
نفرین به این چشمان تاری که به من دادند
چه وقت ها که برایت دعا نکرده دلم
چه نذرها که برای شما نکرده دلم
چقدر نام مرا در نوافلت بردی
ولی به هیچ کدام اعتنا نکرده دلم