عاقبت دشمنی از دور برت می آید
آه ای گل چه بلائی به سرت می آید
ته گودالی و هرم نفست سنگین است
ناله ی “واعطشا” از جگرت می آید
شاعر:محمدحسن بیات لو
عاقبت دشمنی از دور برت می آید
آه ای گل چه بلائی به سرت می آید
ته گودالی و هرم نفست سنگین است
ناله ی “واعطشا” از جگرت می آید
شاعر:محمدحسن بیات لو
بغضی نشسته,راه گلو وا نمیشود
گفتم کمک بیاورم اما نمیشود
جا خوش نموده,کوشش من بی نتیجه ماند
این نیزه که ز زخم تنش پا نمیشود
افتاده ای روی زمین و سر نداری
در این بیابان یک نفر یاور نداری
ازبس جراحت بر تنت جا خوش نموده
یک جای سالم در همه پیکر نداری
روضه خوان بر فراز منبر رفت
السلام علیک یا عطشان
روضه را بی مقدمه وا کرد
السلام علیک یا عریان
بدنت روی خاک صحرا بود
دور تا دور تو پر از نامرد
نه فقط شمر هرکس آنجا بود
از سر حرص زخمی ات میکرد
میروی پشت سرت این دل من جا مانده
قدری آهسته که فرمایش زهرا مانده
بس که سرگرم تماشای تو بودم دیدی؟
همه ی دشت به من گرم تماشا مانده
دستان باد موی تو را شانه می کند
خون بر دل پیاله و پیمانه می کند
از داغ جانگداز جبین شکسته ات
زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند
کمی مراعاتش کن مویش شکستنی است
شبیه مادرمان پهلویش شکستنی است
دگر تو نیزه نزن بس که از سنان خورده
مگر ندیده ای که نیزه از دهان خورده
شمر بود و خنجرش
بی حیا افتاده با خنجر به جان پیکرش
آه از بس هست کُند
خنجرش را هی مکرر می کشد بر حنجرش
تا رسید آنجا سنان
گفت من بمیرم ای مظلوم
چه کسی منع ِ چاره ات کرده؟
بی کفن یوسفم در این صحرا
چه کسی پاره پاره ات کرده؟
غروب بود هراسی به خیمه گاه افتاد
غروب بود که از پشت ذوالجناح افتاد
نگاش سمت حرم بود و بر زمین می خورد
پناه اهل حرم بود و بی پناه افتاد
یش من نیزه ها کم آوردند
به خدا سر نمی دهم به کسی
غیرت الله من خیالت جمع
من که معجر نمی دهم به کسی