دور و بر تو لحظه ی آخر چه ها نشد
با گریه های زینب مضطر چه ها نشد
حتی عصا ز موی سفیدت حیا نکرد
وقتی رسید بر سَرَت آن سَر چه ها نشد
دور و بر تو لحظه ی آخر چه ها نشد
با گریه های زینب مضطر چه ها نشد
حتی عصا ز موی سفیدت حیا نکرد
وقتی رسید بر سَرَت آن سَر چه ها نشد
چشمش به سوی زینب و آن را نگاش کرد
هنگامآمدن به سوی ات چکمه پاش کرد
یک نیزه داربغض علی را به سینه داشت
سرنیزه را میان دهان تو جاش کرد
نای ِ نی تر شد از فغان افتاد
گوشه ای جام شوکران افتاد
روضه ات را جگر نمی فهمد
رد ِ اشکم به استخوان افتاد
هر کسی چیزی مهیّا می کند
عقده ها را از دلش وا می کند
بغض مولا چشمشان را بسته است
کینه ها دارد چه غوغا می کند
خوردی زمین و با عجله من به سر زنان
هرطورکه بود آمدم از بین کوفیان
دیدم که بی هوا به سرت سنگ میخورد
در زیر ِ دست و پا بدنت چنگ میخورد
دیدمت در بین گودالی و غمگین می شوی
در میان حوض خون رفتی و رنگین می شوی
گاه زیر چکمه ها هستی و سنگین می شوی
گاه با سرنیزه ها بالا و پائین می شوی
مثل گیسوی در همت دیدم
ناگهان پیکر تو در هم شد
نانجیبی به قصد کشتن تو
از روی اسب سمت تو خم شد
بدنت روی خاک صحرا بود
دور تا دور تو پر از نامرد
نه فقط شمر هر کس آنجا بود
از سر حرص زخمی ات میکرد
محمد حسن بیات لو
قلم به دست گرفتم روان شوم تا سر
به نام حضرت معشوق, اسم انشا؛ سر
مسیر روضه از این جا به سمت شش گوشه ست
فرات , علقمه, گودال, دست سقا, سر
ایستادم به بلندی بدنم لرزان شد
زیر خروارِ نی و سنگ تنت پنهان شد
بسکه مبهوت جمال احدیّت بودی
که در آوردن پیراهن تو آسان شد