شعر شهادت حضرت قاسم (ع)

به لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود

به لبت غیر ثنا گفتن معبود نبود
در صدای تو به جز نغمه ی داوود نبود

راه افتادی و من پشت سرت میگفتم
تازه داماد حرم رفتن تو زود نبود؟!

چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم

چگونه جسم تو را تابه خیمه ها ببرم

 تو تکه تکه ای  باید جدا جدا ببرم 

نشسته ام به کنار تن تو می گریم

به فکر رفته ام آخر چسان تو را ببرم

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست

آن شب که چارچوب غزل در غزل شکست
مست مدام شیشه می در بغل شکست
یک بیت ناب خواند که نرخ عسل شکست
فرزند آن بزرگ که پشت جمل شکست

همین که کردی ادا رسم دست بوسی را

همین که کردی ادا رسم دست بوسی را
شبیر داد به دستت عصای موسی را

به روی اسب نشستی شبیه بابایت
ندیده چشم فرشته چنین جلوسی را

اذن میدان تو ای کاش نبود عهده ی من

اذن میدان تو ای کاش نبود عهده ی من
که بمانم چه کنم حال بر این پاره بدن
آه عزیزم چه بلایی به سرت آمده و
چه به هم ریخته کردند تنت قاسم من

وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد

وقتی که تشنگی به نظر تاب می خورد

ماهی ز تنگ تنگ خودش آب می خورد

تا مشتری کم است, مرا انتخاب کن

گاهی پلنگ حسرت مهتاب می خورد

شبیه مهر و تسبیح

شبیه مهر و تسبیحی که بر سجاده می افتد

غم چشمان تو دارد به روی باده می افتد

دو چشمم مات این راهست شاید زود برگردی

ز هجرت اشکهای من به روی جاده می افتد

از تنم چند تن درست کنید

از تنم چند تن درست کنید

بی سر و بی ‌بدن درست کنید

سنگ را بر تنم تراش دهید

تا عقیق یمن درست کنید

عزیز هستی

مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی,علی شدی ومصطفی شدی

وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی

زبان مرثیه

وقتی که اشک روز چو باران و برف بود

کشته شدن برای عمویم به صرف بود

وقتی عسل جوانه زد از کام تشنه ام

سینه برای پر زدنم مثل ظرف بود

یادگاری مدینه

سیـــزدهجام زلعلت زده غم پی در پی

عسل است اینکه به لب ریخته ای یا که می؟

چه شکوهی است در این جشن که برپا کردی

می زدندت همه با هر چه شد از کی تا کی

همان وقتی که

همان وقتی که عمو بر تنت ردایت کرد

همینکه بال گشودی پسر صدایت کرد

گره به بند نقابت زد و میان حرم

پس از دو بوسه به پیشانیت دعایت کرد

دکمه بازگشت به بالا