توفرق نداری به خدا با پسر خویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش
خوباست نقابی بزنی بر قمر خویش
تاقوم زمینت نزنند با نظر خویش
توفرق نداری به خدا با پسر خویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش
خوباست نقابی بزنی بر قمر خویش
تاقوم زمینت نزنند با نظر خویش
تالالگون شود کفنم بیشتر زدند
ازقَصد روی زخم تنم بیشتر زدند
قبلاز شروع ذکر رَجَز مشکلی نبود
گفتمکه بچه ی حسنم بیشتر زدند
اینکه این قدر تماشا دارد
بهرگش خون علی را دارد
مجتبیآمده تصویر شود
بهحسن رفته؛ تماشا دارد
زیباتراز همیشه در این کربلا شدی
دیدیدلم گرفته, مرا مجتبی شدی؟
لکزد دلم برای عمو گفتنت, بگو
لکزد دلم چرا, چه شده بیصدا شدی
گلبرگهای یاسمنت زیرو رو شده
باغیاز آه شعله زنت زیرو رو شده
پیراهنیکه بر بدنت بود کنده اند
پیراهنیکه شد کفنت زیرو رو شده
اینمرد کیست لاله ی پرپر می آورد
تاخیمه هاش اکبر دیگر می آورد
داردگلی که طعم عسل را چشیده است
ازازدحام تیغ و سپر در می آورد
چگونه جسم تو را تا به خیمه ها ببرم
تو تکه تکـه ای باید جــدا جدا ببرم
نشسته ام به کنار تن تو می گریم
به فکر رفته ام آخر چه سان تو را ببرم
کبوترانه از این خاکها رها شدهای
برای درد یتیمانهات دوا شدهای
ربوده باد ز رویت نقاب و میبینم
چه قدر شکل جوانیِ مجتبی شدهای
ای وای گرفتند همه دورت را
چون گل به میان خارهایی قاسم
پهلوی تو ضربه خورده مثل مادر
افتاده میان دست و پایی قاسم
شور و شوقم را ببین, یاور نمی خواهیعمو؟
اکبری یک ذره کوچکتر نمی خواهی عمو؟
خواهشم را رد نکن من تازه دامادم ولی
با عسل در دست من ساغر نمی خواهی عمو؟
دور از چشم دشمنان … پنهان … می روم لا افارق عمی
گرچه با افت و خیز تا میدان میروم … لا افارق عمی
توی ان خیمه ها هوا کم بود , نفسم تند می زند عمه
خیمه گشته برای من زندان می روم لا افارق عمی
این سنگ ها که دور و برت را گرفته اند
چون تیغ تیز بر بدنت جا گرفته اند
دیدند بی زره چو تن نازک تو را
با شدت تمام تری پا گرفته اند