دردم این استعمو نیز در این قافله نیست
مثل من پایکسی پر شده از آبله نیست
گفتم از منبرنی آیه توحید نخوان
سنگ ها منتظرو خواندن تو بی صله نیست
دردم این استعمو نیز در این قافله نیست
مثل من پایکسی پر شده از آبله نیست
گفتم از منبرنی آیه توحید نخوان
سنگ ها منتظرو خواندن تو بی صله نیست
اینجا بهانه های زدن جور می شوند
کافیستزیر لب پدرت را صدا کنی
کافیستیک دو بار بگویی گرسنه ام
یاناله ای به خاطرِ زنجیرِ پا کنی
پایش ز دست آبله آزار می کشد
از احتیاط دست به دیوار می کشد
درگوشه ی خرابه کنار فرشته ها
“با ناخنی شکسته ز پا خار میکشد”
کسی نشان دهدم رد پای بابا را
جدا کند ز تنم تیغ و خار صحرا را
ز فرط تشنگی و ضربه های پی در پی
گمان کنم که نبینم طلوع فردا را
از فرط ضعف, دست به دیوار برده ام
در کودکی شیبه زنی سالخورده ام
چشمان کوچکم دگر تار می روند
از بسکه زخمهای تنم را شمرده ام
از هوش رفتم پا شدم دیدم پدر نیست
آنکس که من دردانه اش بودم دگرنیست
دیدم همه شمعند در تاب و تب او
اهل حرم جمعند دور مرکب او
لب بسته است , بی رمق و خسته, بی شکیب
لبریز اشک و آه ولی , فاطمی , نجیب
دنیای شیون است, سکوت دمادمش
باران روضه است همین اشک نم نمش
گفتی الله اکبری همهست
چون خداوند برتری همهست
پیرو نفس خود شدم وقتی
که روش های بهتری هم هست
سایهانداختهای از سرِ نِی بر سر من
دوستدارم ولی یک شب برسی در بر من
پیشچشم منی و دور نرفتی امّا
خوش بهحالش…به برِ توست سر اصغر من
هرلحظه نگاهت که می افتد به نگاهم
یکقافله ریزد به هم از قدرت آهم
هر بارمی آیم که تو را خوب ببینم
هی سیلی و شلاق می آید سرِ راهم
دختر اگر یتیم شود پیر میشود
از زندگی بدون پدرسیر میشود
هم سن وسالها همه او را نشان دهند
دلنازک است دختر و دلگیر میشود
غنچه ی لبخند حرم واشده
خانه ی ارباب چه زیبا شده
فصل بهار دل زهرا شده
قدِّ غم از آمدنش تا شده