شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع)

قدِ رَسایِ تو به هم ریخته است

خنده و هلهله بر چشمِ تَرم رَحم نکرد

به غریبیِ من و اشکِ حرم رَحم نکرد

هیچ کس حُرمتِ این مویِ سفیدم نگرفت

نفسی بر من و سوزِ جگرم رَحم نکرد

تشنه لبهای تشنه

امن یجیب خواند و همه مطلــبش رسید

لب تشنه ای که باده به داد تبش رسید

معلوم شد که تشنـــــه لبهای تشنه بود

سیراب شدچون که به ساغرلبش رسید

یوسف خانواده ی زهرا

نگران بودم و پریشان حال

ناگهان شیهه ی عقاب آمد

متوجه شدم که لشگر کفر

به سراغ تو با شتاب آمد

تکه های گمشده

با آسمان قسمت بکن بال وپرت را

بردار از روی زمین چشم ترت را

این تکه های گمشده راز رشیدی ست

یعنی تصور کن علی اکبرت را

پیغمبری دیگر

از خیمهبیرون آمده پیغمبری دیگر
پیغمبری دیگر که دارد کافری دیگر

جبرییل هم دیگر همان جبرییل سابق نیست
در محضرش می آید اما با پری دیگر

اربا اربا

و خداوند بفرمود حسیـن !
کربلا میوه ی غم می چینی

گُل لیلا

زجا خیز ای گُل لیلا , امیدم بیشتر گردد

بگو بابا , که نیروئی به زانو باز برگردد

جوابم را نمیگوئی نگو , اما نگاهم کن

که با هر یک نگاهت سوی چشمم بیشتر گردد

این نیزه ها

این نیزه های در بدنت میکشدمرا

این لخته خون دردهنت میکشد مرا

ای سروناز منچقدر قطعه قطعه ای

این پاره پ ا رهپ ا ره تنت میکشد مرا

اربا اربا

به خاک می کِشی از بس عزیز من پارا
کنار پیکر خود میکشی تو بابا را

به هم ریخته اند

با سر ِنیزه تنت را چه به هم ریخته اند
ذره ذره بدنت را چه به هم ریخته اند

عضوی جدید

بر کینه های کهنه ز حیدر اضافه شد

به بغض ها ز فاتح خیبر اضافه شد

تا گفت علی منم نوه ی مرتضی علی

دیدم که چله چله به لشکر اضافه شد

افتاده زیر پا

از دیده تا رفتی و  نا پیدا شدی تو

در لابلای جمعیت تنها شدی تو

یک نیزه اول بی هوا روی سرت خورد

ای احمدم اینجا خود مولا شدی تو

دکمه بازگشت به بالا