شعر شهادت حضرت علی اكبر (ع)

تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی

تو قمر چهره ای و نور مجسم هستی
پسر ارشد ارباب دو عالم هستی

یل رزم آور و شاگرد ابالفضلی تو
منشأ جاذبه ی عالم و آدم هستی

جان به فدایت علی اکبر

ای  نفَس و نفس پیمبر علی
ای نوه ی ساقی کوثر علی

آینه ی حضرت طاها تویی
از طرفی هیبت حیدر علی

پسرم

فراق پدر را پسر میشناسد
و داغ پسر را پدر میشناسد

چنان واقعه درد دارد که آنرا
فقط پاره های جگر میشناسد

چرا غصه میخوری عزیز من

دوس نداشتم وسط هلهله ها
پاتو به معرکه باز کنم ببخش
کوفیای لعنتی باعث شدن
جلو تو پامو دراز کنم ببخش

ارباً ارباً

نشست گرد و غبار و عیان شد آن پیکر
چه پیکری…! ز تماشای او شکسته پدر

به وقتِ رفتنش از شاه دلربایی کرد
و آب شد دلِ سنگ از وداع آن دلبر

بلند مرتبه شاهی

بلند مرتبه شاهی، عدو به او خندید
همین که اکبرش افتاد، قلب او لرزید

بلند مرتبه شاهی رکاب را گم کرد
زِ روی اسب زمین خورد و پای او چرخید

رسید با سر زانو وَ داد زد “ولدی”
میان معرکه فریادهای او پیچید

ولدی

رفتی و آتش شد بپا در محفل ما
این ارباً اربا پیکرت شد قاتل ما

ای میوه ی عمرم ، ببین که بعد از عمری
مِقراض چید از شاخه ، کل حاصل ما

تو بمان

تو بمان بعد تو دل منتظر سوختن ست
خیمه ها بعد پدر در خطر سوختن ست

لب خشک تو و ظهر و حرم و این دل من
هر کجا می نگرم من خبر سوختن ست

ولدی

برگ برگی که به زیر قدم پاییزی
باز از هجمه ی این باد نمی پرهیزی

شاخ و برگ بدنت تازه مرتب کردم
باورم نیست که اینگونه بهم می ریزی

ولدی

گر چه خاصیت یک نخل ثمر داشتن است
نیمی از درد سرم چند پسر داشتن است

به تو و قد رشیدِ تو حسودی کردند
کار ِاین خیره‌ سران چشم نظر داشتن است

اربا اربا

اربا اربا یعنی پا نشی دیگه
عصای دست بابا نشی دیکه
یه جوری بپاشه از هم بدنت
که رو دست بابا جا نشی دیگه

ای گل لاله

ای گل لاله! ز تیغ و تیرها پرپر شدی
پاره پاره از دم سر نیزه و خنجر شدی

گر چه در صورت شباهت با پیمبر داشتی
با چنین پهلو ولی آیینه‌ی مادر شدی

دکمه بازگشت به بالا