بی مِهر تو راهی به سعادت نرسید
بی مُهر تو امضای عبادت نرسید
گفتند به داد، میرسی در صدجا
در کوچه ولی کسی به دادت نرسید!
علی ناظمی
بی مِهر تو راهی به سعادت نرسید
بی مُهر تو امضای عبادت نرسید
گفتند به داد، میرسی در صدجا
در کوچه ولی کسی به دادت نرسید!
علی ناظمی
غروب بی تو بودن را خودت بانو تصور کن
نگاه حسرت من را خودت بانو تصور کن
کنارم باش تا آخر، فلانی داشت می خندید
غرور تلخ دشمن را خودت بانو تصور کن
التفاتی جانب این جسم لاغرکن علی
عین من از گریه عین الله راتر کن علی
کار از مرهم گذشته فکر دفن و کفن باش
ناگزیر از رفتنم اصرار کمتر کن علی
قرار بود که تنها قرار من باشی
میان شهر فقط تو نگار من باشی
ولی قرار نبود اینچنین زمین بخوری
و پشت در بروی جان نثار من باشی
از ظلم مردمان دیاری که داشتم
از دست رفت دار و نداری که داشتم
نه سال با تو بودم و یک عمر با نبی
یادش بخیر ایل و تباری که داشتم
ای مبداء تاریخ حیدر فاطمه جان
ای بضعهء جان پیمبر فاطمه جان
عَجل وفاتی هِی نگو دارایی حیدر
قلبم زِ جا کنده شود مانند این دَر
درد من این روزها از درد پهلو بدتر است
دردهای مرتضی از درد بازو بدتر است
حال من خوب است وقتی خوب باشد حال او
حال من وقتی بگیرد سر به زانو بدتر است
احمد همیشه آمدنت را قیام کرد
خود را بدین رویه علیه السلام کرد
آیه به آیه صحبت یکتایی خدا...
ایه به آیه وحی تو را احترام کرد
وقتی که بغض گریه درون صدا شکست
انگار پایه های عرش، به دست خدا شکست
تقدیر دل، شکسته شدن بود از ازل
از ابتدا شکست که تا انتها شکست
حالا که قرار است بشویم بدنت را
زهرا چه کنم لاله یِ بر پیرهنت را
خونابه گرفته همه جایِ کفنت را
آرام کنم با چه کلامی حسنت را
عروس خانه ی من ای جوان بمان بانو
تمامِ دلخوشی ام مهربان بمان بانو
“میان ماندن و رفتن نمان”… بمان بانو
ستاره ی دلم ای آسمان بمان بانو
به چشم خون شده لبریز گفت و گوی توام
من این غریب مدینه که رو به روی توام
بربسترآرمیده امید و توان من
برخیز ای بهارعلی ای جوان من
من زودتر زعمر تو پایان گرفته ام
گویا رسیده فاطمه؛فصل خزان من