شعر شهادت امام باقر (ع)

گریه کنید

از سن کودکی شده غم آشنای من
باد خزان وزیده به دولت سرای من
بغض و شرر گرفته مسیر صدای من
بالا گرفته کار دل و گریه های من

قرآن بخوان

ما بامِنا روضه برای تو گرفتیم
با مادرت زهرا عزای تو گرفتیم

حالا که در صحن و سرایت زائری نیست
اینجا عزا با دوستهای تو گرفتیم

کودکی

کودکی باغی از ریاحین است
آسمانش ستاره آذین است

کودکی فصل خوب خاطره هاست
و پر از روزهای شیرین است

غم بی کسی

 

سر او جان دادم
با تماشای تن بی سر او جان دادم

نفسم بند آمد
بودم و با نفس آخر او جان دادم

افتاد خیمه

 

آن روزهایِ شعله ور یادم نرفته
دستان تبدارِ پدر یادم نرفته

دریا همان نزدیکی اما تشنه بودیم
بیتابی و چشمانِ تر یادم نرفته

زخم‌های دل

امشب از آسمان چشمانت
دسته‌دسته ستاره می‌چینم
در غزل‌گریۀ زلالت آه
سرخی چارپاره می‌بینم

دیدم

من خستگی ها دیدم و دل بی قراری
اندوه دیدم با هزاران زخم کاری
من دیده ام دلواپسی و سوگواری
هم اشک جاری دیده ام هم خون جاری

باب النجات

همینکه ذکر احادیث قال باقر شد

عجین دل همه با کردگار غافر شد

یگانه عالم دین پیمبرست باقر
عزیز حضرت زهرا و حیدرست باقر

عزادار کربلا

باز روزی ما غم است آقا

اشک با دیده محرم است آقا

فرصت گریه با امام زمان

باز امشب فراهم است آقا

یا ولی الله

خوشابحال دلی که به دلبری برسد
به سفره ی کرم ذره پروری برسد
همه رعیت ارباب میشویم اما
غلام باادب اینجا به برتری برسد

بازهم سوخت لبم

نینوا را سوزاند
ناله‌ام عاقبت این بیتِ عزا را سوزاند

به عبا پیچیدم
میکشم آه , همین آه عبا را سوزاند

عطرِ کربلا

تربتش عطرِ کربلا دارد
غربتش روضه ی رضا دارد

گنبدش , آسمان…طلایش, نور
روزها , گنبدِ طلا دارد

دکمه بازگشت به بالا