از سن کودکی شده غم آشنای من
باد خزان وزیده به دولت سرای من
بغض و شرر گرفته مسیر صدای من
بالا گرفته کار دل و گریه های من
از سن کودکی شده غم آشنای من
باد خزان وزیده به دولت سرای من
بغض و شرر گرفته مسیر صدای من
بالا گرفته کار دل و گریه های من
ما بامِنا روضه برای تو گرفتیم
با مادرت زهرا عزای تو گرفتیم
حالا که در صحن و سرایت زائری نیست
اینجا عزا با دوستهای تو گرفتیم
کودکی باغی از ریاحین است
آسمانش ستاره آذین است
کودکی فصل خوب خاطره هاست
و پر از روزهای شیرین است
سر او جان دادم
با تماشای تن بی سر او جان دادم
نفسم بند آمد
بودم و با نفس آخر او جان دادم
آن روزهایِ شعله ور یادم نرفته
دستان تبدارِ پدر یادم نرفته
دریا همان نزدیکی اما تشنه بودیم
بیتابی و چشمانِ تر یادم نرفته
من خستگی ها دیدم و دل بی قراری
اندوه دیدم با هزاران زخم کاری
من دیده ام دلواپسی و سوگواری
هم اشک جاری دیده ام هم خون جاری
همینکه ذکر احادیث قال باقر شد
عجین دل همه با کردگار غافر شد
یگانه عالم دین پیمبرست باقر
عزیز حضرت زهرا و حیدرست باقر
باز روزی ما غم است آقا
اشک با دیده محرم است آقا
فرصت گریه با امام زمان
باز امشب فراهم است آقا
خوشابحال دلی که به دلبری برسد
به سفره ی کرم ذره پروری برسد
همه رعیت ارباب میشویم اما
غلام باادب اینجا به برتری برسد
نینوا را سوزاند
نالهام عاقبت این بیتِ عزا را سوزاند
به عبا پیچیدم
میکشم آه , همین آه عبا را سوزاند
تربتش عطرِ کربلا دارد
غربتش روضه ی رضا دارد
گنبدش , آسمان…طلایش, نور
روزها , گنبدِ طلا دارد