ز فرط گریهگرفته صدای تو بس کن
خدا کند کهبمیرم برای تو بس کن
تمام ایل وتبارت فدای دین گشتند
تمام ایل وتبارم فدای تو بس کن
ز فرط گریهگرفته صدای تو بس کن
خدا کند کهبمیرم برای تو بس کن
تمام ایل وتبارت فدای دین گشتند
تمام ایل وتبارم فدای تو بس کن
به روی نیزه راسی خون چکان است
به گردش دختریگریان دوان است
ز دامانش کشدشعله زبانه
تنش اماج زخم وتازیانه
قسمت این بودبال و پر نزنی
مرد بیمار خیمهها باشی
حکمت این بودروی نی نروی
راوی رنج نینواباشی
هر صبح و ظهر و شام و سحر ضجهمیزنی
همراه اشک و سوزجگر ضجه میزنی
سجاد خانواده ایو وقت نافله
بر آخرین نمازپدر ضجه میزنی
باید از کرب و بلا باز روایت بشود
روز و شب در غم ارباب ارادت بشود
راوی کرب و بلا,سیّد سجّادم من
بلکه از کوفه و تا شام, حکایت بشود
قسمتاین بود بال و پر نزنی
مردبیمار خیمه ها باشی
حکمتاین بود روی نی نروی
راویرنج نینوا باشی
آفتاب لب بامم پدر گریه منم
علی اوسطم و پیر عزا و محنم
قسمت این بود که با گریه شوم هم بیعت
یادگاری غریب پدری بی کفنم
یعقوب کربلا چه قدر گریه میکنی
از صبح زود تا به سحر گریه میکنی
یعقوب را که غصه ی یوسف شکسته کرد
داری برای چند نفر گریه میکنی
مانده داغی عظیم بر جگرت
عکس رأسی به نیزه در نظرت
سر بازار شام و بزم شراب
چه بلاهایی آمده به سرت!؟