تو ای جان جهانم که کبود و نیمه جان هستی
به زیر پیرهن چون پوستی بر استخوان هستی
چه زخم سرخی از آهن به روی گردنت مانده
شبیه فاطمه تصویرِ محوی از تنت مانده
شعر شهادت اهل بيت (ع)
همیشه دارم از مادر غمِ موسی ابن جعفر را
دم باب الحوائج را دمِ موسی ابن جعفر را
سلیمان با همه حسرت ضریحش در بغل دارد
که میبیند گدای بی غمِ موسی ابن جعفر را
از کریمیان روزیِ چندین برابر میرسد
نان طلب کردیم از اینان،ولی زر میرسد
شک ندارم آنکه دندان میدهد نان میدهد
شک ندارم آخرش دلْ،دست دلبر میرسد
دستش به زنجیر است و پایش را شکستند
با ناسزا بغض صدایش را شکستند
سجاده را از زیر پای او کشیدند..
تا حرمت یاربّنایش را شکستند
با درد دوری درد چشم تر چه باید کرد
بابا که باشی دور از دختر چه باید کرد
در پاشدن ها و نشستن ها تعادل نیست
شیرازه وقتی وا شد از دفتر چه باید کرد
پناه عالمم،خود بیپناه و یاور افتادم
در این کنج سیه چالم که با چشم تر افتادم
اگر خون میچکد دائم ز زخم کند وزنجیرم
به یاد سینهی مجروح و مسمار در افتادم
قیام کرد ولی ساق پا به هم پیچید
کشید ناله و عرش خدا به هم پیچید
دوید درد به جانش میان سلولش
صدای آه رضا جان رضا، به هم پیچید
نوای بی نوا موسی بن جعفر
به هر دردی دوا موسی بن جعفر
منم از آن گدا های قدیمی
که هستم آشنا موسی بن جعفر
خدا کند که نگیرد شتاب حداقل
به پیکرت نخوردبین خواب حداقل
چنان که می رود این تازیانه با سرعت
سه چار جای تنت گشته اب حداقل
اسوهی صبرِ این جهان، زینب
تا ابد، فخر مادران، زینب
که ندیده کسی چونان زینب
به جهان این چنین گرفتاری
بگو که صبر، همیشه به نامِ زینب شد
بگو که راحتِ دنیا حرامِ زینب شد
بگو که شاهیِ عالَم، مقامِ زینب شد
بگو که طایفهٔ ما غلامِ زینب شد
وجودِ او سببِ اقتدارِ آفاق است
بگو که مرکزِ فرماندهیِ عُشاق است
با سپاس از خدای بی همتا
حضرتِ حق تَعالیِ یکتا
آنکه جان داده بر تنم یک روز
وَ مرا حفظ کرده تا امروز