شعرهایم همه پریشان است
مثل پروانه مثل دیوانه
گاه می رود به گودال و
گاه می رود به ویرانه
شعرهایم همه پریشان است
مثل پروانه مثل دیوانه
گاه می رود به گودال و
گاه می رود به ویرانه
نیزه ای در دهن شه جا شد
کمر خواهرش از غم تا شد
بند های بدن از هم وا شد
تکه تکه پسر زهرا شد
یک نفر انگشترت را می برد
دیگری بال و پرت را می برد
گرگی از بالا سرت رویت درید
می جوید و پیکرت را می برد
دیدن چگونه دل ز علی اکبرش برید
دل از برادرش یل آب آورش برید
در پشت خیمه گریه کنان شاه کربلا
دیدن چگونه دل ز علی اصغرش برید
چگونه صبر کنم رفتن تورابینم
نوای وا عطشا گفتن تورابینم
در این طرف تو صدا می زنی«انا المظلوم»
جواب……هلهله دشمنتورا بینم
کوتاه کن کلام … بماند بقیه اش
مرده است احترام … بماند بقیه اش
از تیرهای حرمله یک تیر مانده بود
آن هم نشد حرام … بماند بقیه اش
لبهای تو مگر چقدر سنگ خورده است؟
قاری من چقدر صدایت عوض شده
تشریف تو به دست همه سنگ داده است
اوضاع شهر کوفه برایت عوض شده
زوزه زیباتر اگر تشنگی همراهش هست
بنده را بهتر اگر آه سحرگاهش هست
آنکه مجنون حسین است و غلام ارباب
دم افطار چه خوب است اگر آهش هست
به زیر سم ستوران چه بیکران شده ای
مگو به من که چرا خواهرم کمان شده ای
ز روی نیزه ی عدوان ببین اسارت من …
برای بدرقه اما چه ناتوان شده ای
دست و پا میزنی و بال و پرت میریزد
گریه ی خواهر تو روی سرت میریزد
بهتراست سعی کنی این همه سرفه نکنی
ورنه در طشت تمام جگرت میریزد
چون ز پشت ذوالجناح آمد فرود
بر سجود افتاد و رخ بر خاک سود
در دل گودال کردی بس سجود
شد ز فرط سجده رخسارش کبود
گفت ای فرمانده امر قضا
این سر تسلیم و این کوی رضا
شعر تو دل ستمگران را لرزاند
یعنی که “قساوتِ جهان” را لرزاند
مضمون تو,”کاخِ” ظلم را درهم ریخت
حتی دلِ”خاک”های آن را لرزاند
عارفه دهقانی